چرا فروید با شروع جنگ جهانی اول دچار سرخوردگی از تمدن شد؟
زیگموند فروید با آغاز جنگ جهانی اول دریافت که دستاوردهای فرهنگی و اخلاقی بشر نتوانستهاند مانع از بروز خشونتهای بدوی شوند. این سرخوردگی عمیق باعث شد تا روانکاو اتریشی در رساله تأملاتی در باب جنگ و مرگ، ماهیت شکننده تمدن و توهم پیشرفت اخلاقی انسان مدرن را زیر سؤال ببرد.
آغاز جنگ جهانی اول در سال هزار و نهصد و چهارده، شوک بزرگی برای روشنفکران اروپایی بود. زیگموند فروید نیز از این قاعده مستثنا نبود. او که به پیشرفتهای علمی و فرهنگی بشر امیدوار بود، ناگهان دید که چگونه ملتهای متمدن به جان هم افتادهاند و بیرحمانهترین رفتارها را از خود نشان میدهند. مطالعه زندگینامهٔ زیگموند فروید نشان میدهد که این دوران یکی از تاریکترین مقاطع فکری او بوده است.
فروید متوجه شد که دولتها، یعنی همان نهادهایی که شهروندان را از اعمال خشونت منع میکنند، خودشان بزرگترین اعمالکننده خشونت شدهاند. این تناقض عمیق باعث شد تا او در سال هزار و نهصد و پانزده، رسالهای بنویسد و توهمات رایج درباره تمدن را بررسی کند. او استدلال کرد که روشنفکران بیش از حد روی اخلاقی شدن انسان حساب باز کرده بودند، در حالی که غرایز کهن همچنان در اعماق روان زنده و فعال هستند.
اگر این حوزه را دنبال میکنید، لازم نیست هر بار سر بزنید. خبردارشدن از مطلبهای تازهٔ این موضوع
سرخوردگی فروید از این واقعیت سرچشمه میگرفت که او میدید علم و هنر نتوانستهاند ذات انسان را تغییر دهند. دولتهای متعهد به قوانین بینالمللی، بهراحتی معاهدات خود را زیر پا گذاشتند و شهروندان متمدن نیز با شور و شوق به کشتار همنوعان خود پرداختند. این مشاهدات، پایههای نظریهای را بنا نهاد که دیدگاه روانکاوی به جامعه و فرهنگ را برای همیشه دگرگون کرد.
آیا تمدن تنها لایهای نازک روی غرایز وحشی انسان است؟
روانکاوی نشان میدهد که تربیت و فرهنگ، غرایز پرخاشگرانه انسان را از بین نمیبرند، بلکه آنها را سرکوب یا پنهان میکنند. تمدن در نگاه فرویدی، نقابی نازک است که در مواقع بحران و جنگ بهسرعت کنار میرود و تکانههای بدوی و ویرانگر دوباره در رفتار انسانها آشکار میشوند.

فروید در بررسیهای خود به این نتیجه رسید که انسانها در واقع آنقدرها هم که به نظر میرسد اخلاقی نیستند. جامعه متمدن از افراد میخواهد که غرایز پرخاشگرانه و جنسی خود را مهار کنند. این مهار کردن به معنای نابودی غرایز نیست، بلکه تنها یک سرکوب موقت و شکننده است. مفاهیمی که بعدها در کتاب تمدن و ملالتهای آن بسط داده شدند، ریشه در همین دوران و مشاهدات جنگ جهانی اول دارند.
وقتی جنگ شروع میشود، دولتها قید و بندهای اخلاقی را از روی دوش شهروندان برمیدارند و به آنها اجازه میدهند تا غرایز سرکوبشده خود را تحت عنوان وطنپرستی تخلیه کنند. در نتیجه، تمدن مانند یک لباس عاریتی است که در مواقع بحران از تن انسان بیرون میآید و انسان بدوی دوباره با تمام خشونتهایش ظاهر میشود.
این دیدگاه به خواننده کمک میکند تا بفهمد چرا انسانهای ظاهرا آرام و متمدن میتوانند در شرایط خاص به موجوداتی بیرحم تبدیل شوند. روانکاوی تاکید میکند که اخلاق انسانی یک دستاورد بیولوژیک نیست، بلکه نتیجه یک فشار اجتماعی است. هر زمان که این فشار برداشته شود یا تغییر جهت دهد، غرایز اولیه راه خود را برای ارضا پیدا میکنند.
چرا ما در زندگی روزمره مرگ را انکار میکنیم؟
انسانها در زندگی معمول خود طوری رفتار میکنند که گویی مرگ تنها برای دیگران اتفاق میافتد و خودشان جاودانه هستند. انکار مداوم مرگ، یک مکانیسم دفاعی روانی است که به افراد اجازه میدهد بدون اضطراب فلجکننده به زندگی ادامه دهند، اما همزمان واقعیت روانی انسان را بهشدت تحریف میکند.
یکی از جالبترین بخشهای مقاله فروید، بررسی نگرش انسان به مرگ است. او میگوید که افراد در ناخودآگاه خود، مرگ را باور ندارند. هر بار که فردی سعی میکند مرگ خود را تصور کند، متوجه میشود که هنوز بهعنوان یک تماشاگر در حال تماشای صحنه است. این انکار مرگ، یکی از قویترین مکانیسمهای دفاعی روان انسان برای محافظت از خود در برابر وحشت نیستی است.
افراد در زندگی روزمره طوری برنامهریزی میکنند که گویی زمان نامحدودی در اختیار دارند. وقتی کسی میمیرد، جامعه معمولا آن را به تصادف، بیماری یا کهولت سن ربط میدهد و سعی میکند مرگ را یک اتفاق استثنایی جلوه دهد، نه یک قانون قطعی و اجتنابناپذیر. زبان روزمره پر از تعارفاتی است که مرگ را دور و غیرواقعی نشان میدهند.
این نگرش باعث میشود که انسان در یک توهم آرامبخش زندگی کند، اما همین توهم، فرد را در برابر واقعیتهای خشن زندگی خلع سلاح میکند. فروید معتقد بود که این انکار مداوم، باعث فقر عاطفی در زندگی میشود، زیرا وقتی روی زندگی شرطبندی نمیکنیم و خطر مرگ را نمیپذیریم، ارزش واقعی زنده بودن را نیز درک نخواهیم کرد.
شوک مواجهه با فقدان عزیزان چگونه روان ما را متلاشی میکند؟
زمانی که مرگ یکی از نزدیکان رخ میدهد، سپر دفاعی و انکار روانی در هم میشکند و انسان با واقعیت گریزناپذیر پایان زندگی روبهرو میشود. مواجهه دردناک با فقدان، روان را در وضعیتی از استیصال و سوگ قرار میدهد که نیازمند بازسازی معنای زندگی و پذیرش محدودیتهای انسانی است.
توهم جاودانگی تا زمانی کار میکند که مرگ به حریم خصوصی انسان نزدیک نشده باشد. اما وقتی یکی از عزیزان از دنیا میرود، این سپر دفاعی فرو میریزد. فرد دیگر نمیتواند مرگ را انکار کند، زیرا کسی که بخشی از وجود او بوده، اکنون نابود شده است. فروید معتقد است که در این نقطه، روان با یک بحران عمیق روبهرو میشود.
از یک سو، شخص از دست رفته محبوب است و از سوی دیگر، بازمانده باید بپذیرد که او دیگر وجود ندارد. مطالعه سوگواری از منظر فروید نشان میدهد که این فرایند چقدر پیچیده و انرژیبر است. روان باید تمام پیوندهای عاطفی خود را از ابژه از دست رفته جدا کند، کاری که با مقاومت شدید و درد روانی فراوانی همراه است.
علاوه بر این، انسان حتی در عمیقترین روابط خود نیز احساسات متناقضی دارد. مفهوم عشق از دیدگاه فروید همواره با میزانی از پرخاشگری پنهان و دوسوگرایی همراه است. وقتی عزیزی میمیرد، این احساسات متناقض باعث ایجاد احساس گناه ناخودآگاه در بازماندگان میشود و فرایند پذیرش مرگ را بسیار دشوارتر و پیچیدهتر میکند.
مقایسه نگرش به مرگ در ناخودآگاه و زندگی متمدنانه
| ویژگی | نگرش انسان متمدن | واقعیت ناخودآگاه |
|---|---|---|
| باور به پایانپذیری | مرگ برای همه است و یک قانون طبیعی محسوب میشود | من جاودانه هستم و مرگ تنها برای دیگران رخ میدهد |
| واکنش به مرگ غریبهها | همدردی سطحی، گذرا و رعایت آداب اجتماعی | بیتفاوتی کامل یا حتی آرزوی مرگ پنهان برای رقبا |
| مواجهه با مرگ عزیزان | فروپاشی کامل، ناباوری و احساس فقدان مطلق | دوسوگرایی عاطفی ترکیبی از عشق عمیق و کینه پنهان |
| آمادگی برای خطر | اجتناب از هرگونه ریسک جانی و جستجوی امنیت مطلق | قهرمانپنداری، احساس رویینتنی و انکار خطر واقعی |
منبع: برداشتی تحلیلی از رساله تأملاتی در باب جنگ و مرگ (۱۹۱۵)
خوانش این مقاله چه کمکی به درک اضطرابهای انسان امروز در برابر اخبار بحرانها میکند؟
اخبار مداوم از جنگها و بحرانهای جهانی، پرده انکار مرگ را در ذهن انسان معاصر پاره میکنند و اضطرابهای عمیقی را برمیانگیزند. درک مفاهیم روانکاوانه به خواننده نشان میدهد که چرا اخبار ناگوار تا این حد روان را تهدید میکنند و چگونه میتوان با اضطرابهای وجودی روبهرو شد.
در دنیای امروز، انسانها بهطور مداوم در معرض اخبار جنگ، بیماریهای همهگیر و فجایع طبیعی هستند. این بمباران اطلاعاتی باعث میشود که مکانیسم انکار مرگ در روان بهطور مداوم تهدید شود. ذهن دیگر نمیتواند به راحتی باور کند که مرگ فقط برای دیگران است، زیرا تصاویر ویرانی بهطور روزمره به حریم امن خانهها نفوذ میکنند.
بهعنوان یک مثال بالینی که صرفا توصیف یک الگوست و نه یک تشخیص قطعی، مراجعی را تصور کنید که با اضطراب شدید و حملات وحشتزدگی (panic attack) به اتاق درمان میآید. او میگوید که با دیدن اخبار جنگ در یک کشور دیگر، احساس میکند زندگی بیمعنا شده و هر لحظه ممکن است همهچیز نابود شود. در یک دورهٔ تجربهٔ بالینی، درمانگران میآموزند که این اضطراب، تنها واکنش به یک خبر بیرونی نیست، بلکه فروپاشی توهم امنیت است.
اخبار بحرانها، پردهای را که تمدن روی شکنندگی زندگی کشیده است، پاره میکنند و انسان را با واقعیت عریان و بیدفاع بودن خود روبهرو میسازند. خواندن مقاله فروید به درمانگران و مراجعان کمک میکند تا این اضطرابها را نه بهعنوان یک بیماری عجیب، بلکه بهعنوان واکنش طبیعی روان به فروپاشی مکانیسم انکار مرگ درک کنند.
چگونه میتوانیم با پذیرش مرگ، زندگی اصیلتری را تجربه کنیم؟
پذیرش واقعیت مرگ و دست برداشتن از توهم جاودانگی، به جای ایجاد ناامیدی، میتواند به زندگی انسان عمق و معنای بیشتری ببخشد. روانکاوی پیشنهاد میکند که با تحمل اضطراب مرگ و تابآوردن واقعیتهای تلخ، افراد توانایی بیشتری برای عشق ورزیدن و زیستن در لحظه حال پیدا میکنند.
فروید مقاله خود را با یک پیشنهاد تاملبرانگیز به پایان میرساند. او ضربالمثل قدیمی لاتین را که میگوید «اگر صلح میخواهی، برای جنگ آماده شو» تغییر میدهد و مینویسد: «اگر میخواهی زندگی را تاب بیاوری، خود را برای مرگ آماده کن». این جمله عصاره نگاه روانکاوی به زندگی و محدودیتهای آن است.
اگر انسان بپذیرد که زندگی کوتاه و مرگ اجتنابناپذیر است، ارزش لحظات حال را بیشتر درک میکند. درک اینکه روانکاوی چیست به خواننده نشان میدهد که هدف درمان، از بین بردن رنجهای اصیل انسانی نیست، بلکه کمک به فرد برای مواجهه شجاعانه با آنهاست. فرار از فکر کردن به مرگ، تنها باعث میشود که زندگی به یک روزمرگی سطحی و خالی از شور تبدیل شود.
پذیرش مرگ به افراد اجازه میدهد تا از توهمات کودکانه دست بردارند و با بلوغ بیشتری عشق بورزند و کار کنند. ما در مرکز تجربه زندگی بر این باوریم که فراهم کردن فضایی امن برای کاوش این اضطرابهای وجودی، میتواند به مراجعان کمک کند تا معنای عمیقتری در زندگی محدود اما ارزشمند خود بیابند و با شجاعت بیشتری با واقعیت روبهرو شوند.
- فروید، زیگموند، تأملاتی در باب جنگ و مرگ، ۱۹۱۵
- فروید، زیگموند، تمدن و ملالتهای آن، ۱۹۳۰
- کویناز، ژان-میشل، خوانش فروید: کاوشی در نوشتههای فروید، ۲۰۰۱
- لاپلانش، ژان و پونتالیس، ژان-برتران، واژگان روانکاوی، ۱۹۶۷
پرسشهای پرتکرار
مقاله تأملاتی در باب جنگ و مرگ در چه سالی نوشته شد؟
زیگموند فروید این مقاله را در سال هزار و نهصد و پانزده، شش ماه پس از آغاز جنگ جهانی اول نوشت، زمانی که از ویرانگری کشورهای متمدن اروپایی بهشدت سرخورده شده بود.
منظور فروید از توهم تمدن چیست؟
فروید معتقد بود که تمدن غرایز خشن انسان را نابود نمیکند، بلکه تنها آنها را سرکوب کرده و نقابی از اخلاق بر چهره انسان میکشد که در زمان جنگ بهسادگی فرو میریزد.
چرا انسانها در ناخودآگاه خود مرگ را باور ندارند؟
روانکاوی نشان میدهد که انسان نمیتواند مرگ خود را تصور کند، زیرا هر بار که تلاش میکند، همچنان بهعنوان یک تماشاگر در صحنه حضور دارد. بنابراین ناخودآگاه خود را جاودانه میپندارد.
دوسوگرایی عاطفی در سوگ به چه معناست؟
دوسوگرایی به این معناست که انسان در کنار عشق عمیق به عزیزانش، تکانههای پنهان و ناآگاهانهای از خشم یا کینه نیز نسبت به آنها دارد که فرایند سوگواری را پیچیدهتر میکند.
آیا روانکاوی راهی برای غلبه بر ترس از مرگ پیشنهاد میدهد؟
روانکاوی به دنبال از بین بردن ترس از مرگ نیست، بلکه پیشنهاد میکند با پذیرش واقعیت مرگ و کنار گذاشتن انکار، زندگی را با تمام محدودیتهایش به شکلی اصیلتر تجربه کنیم.
چرا اخبار جنگ تا این حد روان ما را مضطرب میکند؟
اخبار جنگ پرده انکار مرگ را کنار میزنند و روان را با شکنندگی زندگی روبهرو میکنند. این مواجهه بیواسطه، دفاعهای روانی را در هم میشکند و اضطرابهای وجودی را بیدار میکند.
یاد گرفتن روانکاوی، در یک مسیرخواندن فروید آغاز راه است؛ مدرسهٔ تجربه نظریه را با کیسخوانی، سوپرویژن و کار بالینی کنار هم میگذارد.



