چرا در مسیر فروید خوانی، مقاله «کودکی را میزنند» برای فهم فانتزی اهمیت دارد؟
خواندن آثار کلاسیک روانکاوی برای درک عمیقتر روان انسان ضروری است. مقاله کودکی را میزنند یکی از پیچیدهترین نوشتههای زیگموند فروید محسوب میشود که پرده از رازهای فانتزیهای ناخودآگاه برمیدارد. این متن نشان میدهد که چگونه آرزوهای ممنوعه در قالب تصاویر ذهنی تغییر شکل میدهند.
مسیر یادگیری مفاهیم روانکاوی همواره از متون اصلی میگذرد. برای کسانی که به دنبال آموزش فروید هستند، مقاله کودکی را میزنند (A Child is Being Beaten) یک نقطه عطف به شمار میآید. زیگموند فروید این مقاله را بر اساس تحلیل بالینی چندین مراجع خود نوشت که همگی در دوران کودکی یا بلوغ، فانتزیهای مشابهی درباره کتک خوردن یک کودک داشتند. این اشتراک در محتوای فانتزی، فروید را بر آن داشت تا به دنبال یک ساختار جهانشمول در پس این خیالات بگردد.
اهمیت این مقاله در آن است که فروید برای اولین بار نشان داد فانتزیهای جنسی تنها یک خیالپردازی ساده نیستند، بلکه ساختارهای پیچیدهای دارند که تاریخچه روانی فرد را در خود جای دادهاند. او کشف کرد که این فانتزیها، حتی زمانی که ظاهری سادیستیک (sadistic) دارند، در عمیقترین لایههای خود ریشه در تمایلات مازوخیستیک (masochistic) و احساس گناه دارند. درک این مکانیسم برای هر درمانگری که با الگوهای خودآزارانه مراجعان روبهرو میشود، حیاتی است.
اگر این حوزه را دنبال میکنید، لازم نیست هر بار سر بزنید. خبردارشدن از مطلبهای تازهٔ این موضوع
فانتزی چیست و چگونه در ناخودآگاه شکل میگیرد؟
مفهوم فانتزی در روانکاوی فراتر از خیالپردازیهای روزمره است. فانتزیها سناریوهای پنهانی هستند که ساختار میل انسان را سازماندهی میکنند و ریشه در تجربیات اولیه دارند. شناخت این ساختارهای ذهنی به روانکاوان کمک میکند تا تعارضهای درونی مراجعان را با دقت بیشتری ردیابی کنند.

واژه فانتزی (fantasy) در ادبیات روانکاوی به معنای صحنهپردازی میل است. در این سناریوهای ذهنی، فرد تنها یک تماشاگر نیست، بلکه خود نیز در صحنه حضور دارد و نقشهای مختلفی را بازی میکند. فانتزیها در واقع راهی برای سازش میان آرزوهای ممنوعه ناخودآگاه و محدودیتهای دنیای واقعی هستند. روان انسان از طریق فانتزی، به شکلی نمادین به ارضای خواستههایی میپردازد که در واقعیت امکانپذیر یا مجاز نیستند.
شکلگیری فانتزیها ارتباط تنگاتنگی با تجربیات اولیه کودک در ارتباط با مراقبان اصلیاش دارد. در نظریههای روابط ابژه میبینیم که چگونه تصاویر درونیشده از والدین، مصالح اصلی ساخت این فانتزیها را فراهم میکنند. کودک برای مواجهه با اضطرابها، ناکامیها و احساسات متناقض خود نسبت به والدین، سناریوهایی را در ذهن خلق میکند که به مرور زمان در ناخودآگاه تثبیت میشوند و به عنوان یک الگوی پنهان، رفتارها و انتخابهای آینده او را هدایت میکنند.
سه مرحله فانتزی کتک خوردن در ناخودآگاه از نگاه فروید کدامند؟
زیگموند فروید در بررسی فانتزیهای مازوخیستی به سه مرحله مجزا دست یافت که تنها دو مرحله از آنها به سطح آگاهی میرسند. مرحله دوم که کاملا ناخودآگاه باقی میماند، هسته اصلی احساس گناه و میل به تنبیه شدن را در روان فرد تشکیل میدهد.
زیگموند فروید با تحلیل دقیق تداعیهای مراجعان خود، متوجه شد که فانتزی کودکی را میزنند یک ساختار ایستا ندارد، بلکه از سه مرحله تاریخی در روان فرد عبور کرده است. مرحله اول معمولا در سنین پیش از مدرسه شکل میگیرد و محتوای آن چنین است: پدر کودکی را که من از او متنفرم میزند. در این مرحله، فانتزی کاملا خودآگاه و ماهیتی سادیستیک دارد. کودک از طریق این خیال، عشق انحصاری پدر را برای خود طلب میکند و رقیب (معمولا خواهر یا برادر) را از میدان به در میبرد.
مرحله دوم، مهمترین و پیچیدهترین بخش این فرایند است. محتوای این مرحله چنین است: من توسط پدرم کتک میخورم. این مرحله هرگز به یاد آورده نمیشود و کاملا ناخودآگاه است. فروید معتقد بود که در این مرحله، عشق ادیپال به پدر به دلیل احساس گناه شدید، پسروی کرده و به شکل تنبیه ظاهر میشود. در اینجا، کتک خوردن در واقع جایگزینی برای دوست داشته شدن توسط پدر است. این مرحله هسته مازوخیستیک فانتزی را میسازد.
مرحله سوم مجددا به سطح خودآگاه بازمیگردد و شکلی استتارشده به خود میگیرد: کودکی توسط یک فرد صاحبقدرت کتک میخورد. در این مرحله، هویت کودکِ در حال کتک خوردن مبهم است و فرد صاحبقدرت نیز معمولا یک معلم یا چهرهای ناشناس است، نه پدر واقعی. این تغییر شکل به فرد اجازه میدهد تا بدون تجربه احساس گناه مستقیم، از تماشای این فانتزی تحریک جنسی یا روانی را تجربه کند، زیرا هم سوژه و هم ابژه در این سناریو تغییر چهره دادهاند.
چگونه احساس گناه به فانتزیهای مازوخیستی تبدیل میشود؟
احساس گناه ناشی از آرزوهای سرکوبشده میتواند نیروی محرکهای برای ایجاد الگوهای خودآزارانه باشد. روان انسان برای رهایی از بار این گناه، سناریوهایی خلق میکند که در آنها تنبیه شدن به یک نیاز روانی تبدیل میگردد. این فرایند پیچیده اساس بسیاری از رنجهای بشری است.
احساس گناه در روانکاوی تنها یک هیجان گذرا نیست، بلکه نیرویی قدرتمند است که میتواند ساختار شخصیت را دگرگون کند. در جریان رشد روانی، کودک با آرزوهای ممنوعهای مواجه میشود که پذیرش آنها برای ساختار اخلاقی نوپای او (سوپرایگو) غیرممکن است. هنگامی که این آرزوها سرکوب میشوند، انرژی آنها از بین نمیرود، بلکه به شکل احساس گناهی ناخودآگاه در روان باقی میماند. این احساس گناه نیازمند تسکین است و روان برای این تسکین، تنبیه را جستجو میکند.
در روانکاوی در تجربه بالینی، بارها مشاهده میکنیم که چگونه مراجعان به طور ناخودآگاه شرایطی را فراهم میکنند تا شکست بخورند یا طرد شوند. این همان مکانیسمی است که فروید در مرحله دوم فانتزی توصیف کرد. درد و رنج ناشی از تنبیه، به شکلی متناقض، آرامشی موقت برای روان گناهکار به ارمغان میآورد. به عبارت دیگر، مازوخیسم در اینجا تلاشی است برای پرداخت بدهی روانی و حفظ پیوند پنهان با ابژه عشق اولیه، حتی اگر این پیوند به قیمت تحمل درد تمام شود.
مقایسه سه مرحله فانتزی در مقاله «کودکی را میزنند»
| مرحله فانتزی | سطح آگاهی | محتوای اصلی | نقش سوژه |
|---|---|---|---|
| مرحله اول | خودآگاه | پدر کودکی را که من از او متنفرم میزند | تماشاگر سادیستیک |
| مرحله دوم | ناخودآگاه | من توسط پدرم کتک میخورم | قربانی مازوخیستیک |
| مرحله سوم | خودآگاه | کودکی توسط یک فرد صاحبقدرت کتک میخورد | تماشاگر با تحریک جنسی |
منبع: زیگموند فروید، مقاله کودکی را میزنند (۱۹۱۹)
ردپای فانتزیهای ناخودآگاه در روابط آزاردهنده امروز چگونه دیده میشود؟
الگوهای تکرارشونده در روابط بینفردی اغلب ریشه در فانتزیهای حلنشده دوران کودکی دارند. افرادی که مدام در موقعیتهای آسیبزا قرار میگیرند، ممکن است در حال اجرای ناخودآگاه همان سناریوهای قدیمی باشند. بررسی این الگوها در فضای درمانی میتواند چرخه تکرار را متوقف کند.
فانتزیهای ناخودآگاه تنها در ذهن باقی نمیمانند، بلکه تمایل شدیدی دارند تا در واقعیت بیرونی به اجرا درآیند. این پدیده که فروید آن را اجبار به تکرار (repetition compulsion) نامید، توضیح میدهد که چرا برخی افراد بارها و بارها وارد روابطی میشوند که در آنها نقش قربانی را بازی میکنند. برای درک بهتر، میتوانیم یک مثال بالینی ساختگی را بررسی کنیم. فرض کنید مراجعی به نام رعنا، همواره مدیران یا شرکای عاطفیای را انتخاب میکند که رفتاری تحقیرآمیز و کنترلگر با او دارند. رعنا در سطح خودآگاه از این وضعیت رنج میبرد و شکایت میکند، اما در سطح ناخودآگاه، او در حال بازآفرینی همان فانتزی من توسط یک فرد صاحبقدرت کتک میخورم است.
این توصیف یک الگوی رفتاری است و نه یک تشخیص قطعی. در فضای درمان، درمانگر از طریق بررسی پدیدههایی مانند انتقال و انتقال متقابل، متوجه میشود که مراجع چگونه تلاش میکند درمانگر را نیز وارد همین سناریوی آشنا کند. مراجع ممکن است ناخودآگاه درمانگر را تحریک کند تا رفتاری انتقادآمیز یا تنبیهی داشته باشد. شناخت این الگو در لحظه اکنون درمان، کلید اصلی برای رهایی مراجع از زندان فانتزیهای قدیمی است.
چگونه رواندرمانی تحلیلی به کشف و بازسازی این فانتزیها کمک میکند؟
فرایند درمان تحلیلی فضایی امن برای رویارویی با تاریکترین بخشهای روان فراهم میآورد. درمانگر با گوش دادن دقیق به تداعیهای مراجع، به او کمک میکند تا فانتزیهای پنهان خود را بشناسد. این آگاهی تدریجی راه را برای تغییرات عمیق و پایدار در زندگی باز میکند.
ورود به دنیای فانتزیهای ناخودآگاه نیازمند چارچوبی ایمن و تخصصی است. در جلسات رواندرمانی تحلیلی، درمانگر با استفاده از تکنیک تداعی آزاد، به مراجع اجازه میدهد تا بدون سانسور افکار و احساسات خود را بیان کند. در این فرایند، نشانههایی از فانتزیهای سرکوبشده به تدریج در کلام، رویاها و رفتار مراجع ظاهر میشوند. درمانگر به جای قضاوت یا ارائه راهکارهای سطحی، به مراجع کمک میکند تا معنای پنهان این الگوها را درک کند.
گام اول در این مسیر، انجام یک ارزیابی درمانجو با دقت بالا است تا ساختار شخصیتی و ظرفیت روانی او برای مواجهه با این تعارضات سنجیده شود. پس از آن، فرایند کار کردن (working through) آغاز میگردد. در این مرحله، مراجع با همراهی درمانگر، بارها و بارها با احساس گناه، خشم و نیازهای سرکوبشده خود روبهرو میشود تا در نهایت بتواند سناریوهای جدید و سالمی برای زندگی خود بنویسد. ما در مرکز تجربه زندگی تلاش میکنیم تا با ایجاد فضایی تحلیلی، مسیر کشف این لایههای پنهان روان را برای شما هموار سازیم.
- زیگموند فروید، کودکی را میزنند (۱۹۱۹)، ترجمه و گردآوری متون کلاسیک روانکاوی.
- ژان لاپلانش و ژان-برتران پونتالیس، واژگان روانکاوی، ۱۹۶۷.
- بروس فینک، مقدمهای بالینی بر روانکاوی لکانی، ۱۹۹۷.
پرسشهای پرتکرار
مقاله «کودکی را میزنند» در چه سالی منتشر شد؟
این مقاله مهم توسط زیگموند فروید در سال ۱۹۱۹ نوشته و منتشر گردید و نقطه عطفی در درک روانکاوانه از فانتزی محسوب میشود.
آیا فانتزی کتک خوردن همیشه ریشه در واقعیت دارد؟
خیر، در بیشتر موارد این فانتزیها ساخته و پرداخته روان کودک برای مقابله با تعارضات درونی هستند و لزوما ریشه در تنبیه فیزیکی واقعی ندارند.
چرا مرحله دوم فانتزی کاملا ناخودآگاه باقی میماند؟
به دلیل شدت احساس گناه مرتبط با عشق ادیپال و ماهیت به شدت مازوخیستیک آن، روان این مرحله را با قدرت سرکوب میکند تا از فروپاشی روانی جلوگیری کند.
تفاوت سادیسم و مازوخیسم در این فانتزیها چیست؟
سادیسم میل به آزار رساندن به دیگری است که در مرحله اول دیده میشود، در حالی که مازوخیسم تغییر جهت این پرخاشگری به سمت خود است که در مرحله دوم رخ میدهد.
آیا خواندن این مقاله برای مبتدیان روانشناسی مناسب است؟
خواندن این متن نیازمند آشنایی اولیه با مفاهیم پایهای فروید مانند عقده ادیپ، سرکوب و ناخودآگاه است، اما با مطالعه دقیق میتواند برای دانشجویان بسیار آموزنده باشد.
چگونه میتوان این الگوهای ناخودآگاه مخرب را تغییر داد؟
تغییر این الگوهای عمیق نیازمند زمان و قرار گرفتن در یک فرایند رواندرمانی تحلیلی است تا ریشههای فانتزی در فضای امن درمان کشف و بازسازی شوند.
اگر این متن شبیه حال شماستدرمانگرهای فارسیزبان تجربه، آنلاین و از هر جای دنیا، کنار شما هستند. اولین قدم یک جلسهٔ معارفه است.



