فرنبرن و ابژهٔ بد درونی: چرا به رابطه‌های آسیب‌زا وفادار می‌مانیم؟

آدمکی در فضای سفید که سنگی سیاه و سنگین را به عنوان لنگر در جیب روی سینه اش محکم چسبیده است
گنجینهٔ دانش تراپی مرجع پایهٔ مفاهیم
فرنبرن کیست و مهم‌ترین نظریه او در روانکاوی چیست؟
ویلیام رونالد ددز فرنبرن روانکاو اسکاتلندی و از پیشگامان نظریه روابط ابژه است. او با طرح این ایده که لیبیدو در جستجوی ابژه است نه لذت، نشان داد که انسان‌ها برای حفظ پیوند با مراقبان اولیه، حتی ویژگی‌های آزاردهنده آن‌ها را درونی می‌کنند و به ابژه‌های بد وفادار می‌مانند.
آخرین بازبینی و به‌روزرسانی: ۱۱ آبان ۱۴۰۵

نظریه روابط ابژه از دیدگاه فرنبرن چگونه شکل گرفت؟

روانکاوی در دهه‌های میانی قرن بیستم شاهد چرخش‌های نظری بنیادینی بود. ویلیام رونالد ددز فرنبرن روانکاو برجسته اسکاتلندی با به چالش کشیدن پیش‌فرض‌های کلاسیک فرویدی، نگاه تازه‌ای به روان انسان انداخت و تاکید کرد که هدف اصلی تکانه و انرژی روانی، برقراری پیوند عمیق با دیگران است.

تاریخچه روانکاوی نشان می‌دهد که اندیشه‌های بزرگ گاهی در حاشیه و دور از مرکز شکل می‌گیرند. ویلیام رونالد ددز فرنبرن (William Ronald Dodds Fairbairn) تمام عمر حرفه‌ای خود را در ادینبرو پایتخت اسکاتلند گذراند و از هیاهوی انجمن روانکاوی بریتانیا در لندن دور ماند. این فاصله جغرافیایی به او استقلال فکری بی‌نظیری بخشید تا بتواند خارج از چارچوب‌های تثبیت‌شده بیندیشد. در دورانی که روانکاوان درگیر بحث‌های داغ میان طرفداران آنا فروید و پیروان ملانی کلاین بودند، فرنبرن در حال پی‌ریزی یک سیستم نظری کاملا جدید بود.

مشاهدات بالینی فرنبرن، به ویژه کار با کودکانی که قربانی سوءاستفاده شده بودند و همچنین مراجعان دارای ساختار شخصیتی اسکیزوئید، او را به نتایج شگفت‌انگیزی رساند. او متوجه شد که این کودکان با وجود تحمل رنج فراوان، همچنان به والدین آزارگر خود وابستگی شدیدی دارند و حاضر نیستند آن‌ها را رها کنند. مدل کلاسیک فروید که بر اساس اصل لذت بنا شده بود، نمی‌توانست این پدیده را به درستی توضیح دهد. اگر روان انسان فقط به دنبال کسب لذت و دوری از درد است، چرا این کودکان به منبع درد خود تا این حد چسبیده‌اند؟

اگر این حوزه را دنبال می‌کنید، لازم نیست هر بار سر بزنید. خبردارشدن از مطلب‌های تازهٔ این موضوع

پاسخ به این پرسش، پایه و اساس مکتبی را بنا نهاد که امروز آن را به عنوان نظریه روابط ابژه می‌شناسیم. فرنبرن استدلال کرد که انسان‌ها از بدو تولد موجوداتی اجتماعی و رابطه‌جو هستند. برای نوزاد انسان، ارتباط با دیگری یک نیاز ثانویه برای ارضای غرایز نیست، بلکه خود هدف اصلی حیات روانی است. این تغییر زاویه دید، روانکاوی را از یک نظریه زیست‌شناختی مبتنی بر تخلیه انرژی، به یک نظریه کاملا روان‌شناختی و ارتباطی تبدیل کرد.

چرا فرنبرن می‌گوید لیبیدو در جستجوی ابژه است نه لذت؟

فروید باور داشت که انرژی روانی انسان همواره به دنبال تخلیه تنش و رسیدن به لذت است. فرنبرن این نگاه را تغییر داد و استدلال کرد که نوزاد انسان از همان ابتدا به دنبال برقراری ارتباط با یک انسان دیگر است، حتی اگر این ارتباط دردناک باشد.

سنگ مزار رونالد فرنبرن در قبرستان دین، ادینبرو
آرامگاه رونالد فرنبرن نظریه‌پرداز برجسته روابط ابژه در ادینبرو · عکس: Stephencdickson، CC BY-SA 4.0

جمله معروف فرنبرن مبنی بر اینکه لیبیدو در جستجوی ابژه است نه لذت (Libido is object-seeking, not pleasure-seeking)، یکی از مهم‌ترین گزاره‌ها در تاریخ روانکاوی محسوب می‌شود. در نگاه فروید، تکانه‌ها (Drives) نیروهای کوری هستند که در بدن تولید می‌شوند و به دنبال راهی برای تخلیه می‌گردند. در این مدل، ابژه یا همان شخص دیگر، صرفا وسیله‌ای است که تکانه از طریق آن ارضا می‌شود و فرد به آرامش می‌رسد.

فرنبرن این معادله را کاملا معکوس کرد. او نشان داد که تکانه‌ها از همان ابتدا جهت‌دار هستند و هدف آن‌ها برقراری پیوند با یک ابژه واقعی در دنیای بیرون است. لذت بردن، هدف نهایی نیست، بلکه نشانه‌ای از موفقیت در برقراری یک ارتباط معنادار با دیگری است. نوزاد برای زنده ماندن، هم از نظر جسمی و هم از نظر روانی، به شدت نیازمند مراقب خود است. این نیاز به ارتباط چنان قدرتمند و حیاتی است که نوزاد حاضر است هر بهایی را برای حفظ آن بپردازد.

درک این مفهوم برای پیشبرد اهداف روان‌درمانی تحلیلی بسیار ضروری است. وقتی می‌پذیریم که انسان‌ها به دنبال ارتباط هستند، رفتارهای خودتخریبگرانه و ماندن در روابط آسیب‌زا دیگر یک معمای غیرقابل حل یا ناشی از مازوخیسم (Masochism) ذاتی به نظر نمی‌رسد. فردی که در یک رابطه سمی باقی می‌ماند، در واقع در حال تلاش ناامیدانه برای حفظ یک پیوند است، زیرا در دنیای درونی او، از دست دادن این پیوند به معنای فروپاشی کامل و قرار گرفتن در خلأ مطلق است. از این رو، درد و رنج ناشی از رابطه، بهای سنگینی است که فرد برای فرار از تنهایی وحشتناک می‌پردازد.

ابژه بد درونی در نظریه فرنبرن به چه معناست؟

کودکان برای بقای روانی خود نیازمند مراقبان هستند و نمی‌توانند بدی یا آسیب‌رسان بودن آن‌ها را در واقعیت بپذیرند. راهکار روان برای حل این تعارض، درونی کردن ویژگی‌های منفی مراقب و تبدیل آن به یک ساختار روانی است که همیشه همراه فرد می‌ماند.

مفهوم ابژه بد درونی (Internal Bad Object) هسته مرکزی نظریه آسیب‌شناسی روانی فرنبرن را تشکیل می‌دهد. تصور کنید کودکی در محیطی بزرگ می‌شود که والدینش از نظر عاطفی در دسترس نیستند، طردکننده رفتار می‌کنند یا حتی آزارگر هستند. کودک خردسال ظرفیت شناختی و عاطفی لازم برای درک این واقعیت را ندارد که والدینش دچار مشکل هستند. پذیرش اینکه افراد متولی بقای او غیرقابل اتکا هستند، وحشتی غیرقابل تحمل (Unthinkable anxiety) ایجاد می‌کند که روانکاوانی چون دونالد وینیکات نیز به خوبی آن را توصیف کرده‌اند.

راهکار دفاعی ذهن کودک در برابر این وحشت، استفاده از مکانیزمی است که فرنبرن آن را دفاع اخلاقی (Moral Defense) می‌نامد. کودک با خود چنین استدلال می‌کند: والدین من خوب هستند، این من هستم که بد، دوست‌داشتنی‌نبودنی و مقصر هستم. با پذیرش بار گناه و بدی، کودک توهم کنترل را در خود حفظ می‌کند. او امیدوار می‌ماند که اگر روزی به اندازه کافی خوب، مطیع یا کامل شود، در نهایت عشق و توجه والدین را به دست خواهد آورد.

برای اجرای این دفاع، کودک باید جنبه‌های بد و ناکام‌کننده والدین را از دنیای بیرون به دنیای درون خود منتقل کند. این فرایند که درونی‌سازی (Internalization) نام دارد، باعث شکل‌گیری ابژه‌های بد درونی می‌شود. از آن پس، کودک این والدین طردکننده و سخت‌گیر را در ذهن خود حمل می‌کند. این ابژه‌های درونی مدام به فرد پیام می‌دهند که او بی‌ارزش است و مستحق عشق نیست. در واقع، فرد با درونی کردن ابژه بد، محیط بیرونی را امن نگه می‌دارد اما در عوض، دنیای درونی خود را به میدان جنگ و سرزنش دائمی تبدیل می‌کند.

ساختار ایگو چگونه در مواجهه با تروما چندپاره می‌شود؟

مواجهه مداوم با ناکامی در روابط اولیه، ایگوی یکپارچه کودک را مجبور به تقسیم شدن و چندپارگی می‌کند. فرنبرن ساختار ذهن انسان را به سه بخش ایگوی مرکزی، ایگوی لیبیدینال و ایگوی ضدلیبیدینال تقسیم می‌کند که هر کدام با بخشی از ابژه‌های درونی ارتباط تنگاتنگی دارند.

فرنبرن بر خلاف فروید که ذهن را به اید، ایگو و سوپرایگو تقسیم می‌کرد، مدل کاملا متفاوتی از ساختار درون‌روانی (Endopsychic structure) ارائه داد. او معتقد بود که نوزاد با یک ایگوی اولیه و یکپارچه متولد می‌شود. اگر محیط مراقبتی به اندازه کافی خوب باشد، این ایگو یکپارچگی خود را حفظ می‌کند. اما از آنجا که هیچ محیطی کامل نیست و ناکامی‌ها اجتناب‌ناپذیرند، ایگو برای مدیریت تجربیات دردناک مجبور به چندپارگی (Splitting) می‌شود.

در مدل فرنبرن، ایگو به سه بخش اصلی تقسیم می‌شود. بخش اول ایگوی مرکزی (Central Ego) است که با دنیای واقعی بیرون و ابژه‌های قابل تحمل ارتباط برقرار می‌کند. این بخش معادل همان چیزی است که ما در زندگی روزمره به عنوان خود آگاه و منطقی‌مان می‌شناسیم. اما بخش‌هایی از تجربه که دردناک یا به شدت ناکام‌کننده بوده‌اند، سرکوب شده و به دو بخش دیگر ایگو تبدیل می‌شوند.

بخش دوم، ایگوی لیبیدینال (Libidinal Ego) نام دارد. این بخش از ایگو با ابژه هیجان‌انگیز اما ناکام‌کننده در ارتباط است. ایگوی لیبیدینال همیشه امیدوار، نیازمند و در حسرت دریافت عشق است. بخش سوم، ایگوی ضدلیبیدینال (Antilibidinal Ego) یا همان خرابکار درونی (Internal Saboteur) است. این بخش با ابژه طردکننده همانندسازی کرده است و به شدت خشن، سرزنشگر و پرخاشگر است. هدف اصلی خرابکار درونی، حمله به ایگوی لیبیدینال است تا هرگونه امید به دریافت عشق را در نطفه خفه کند، زیرا از دیدگاه او، امیدواری تنها به تجربه مجدد درد و طرد شدن منجر خواهد شد. درک این ساختار چندپاره برای فهم سازمان شخصیت در مراجعان بسیار حیاتی است.

مقایسه مفاهیم بنیادین در نظریه فروید، کلاین و فرنبرن

مفهوم بنیادینزیگموند فرویدملانی کلاینرونالد فرنبرن
ماهیت لیبیدولذت‌جو (کاهش تنش)لذت‌جو و ابژه‌جوابژه‌جو (جستجوی ارتباط)
ساختار ذهنایگو، اید، سوپرایگوفانتزی‌های ناخودآگاه و پوزیشن‌هاایگوی مرکزی، لیبیدینال، ضدلیبیدینال
منشا پرخاشگریغریزه مرگ (تاناتوس)غریزه مرگ و حسادت ذاتیواکنش به ناکامی در رابطه
نقش ابژهوسیله‌ای برای ارضای غریزهآمیخته با فانتزی‌های ذاتیهدف اصلی و واقعی تکانه‌ها

منبع: گرینبرگ و میچل، روابط ابژه در نظریه روانکاوی، ۱۹۸۳

چرا مراجعان در اتاق درمان الگوهای آسیب‌زا را تکرار می‌کنند؟

تکرار رنج در روابط بزرگسالی یکی از پیچیده‌ترین معماهای بالینی در اتاق درمان است. از نگاه فرنبرن، این تکرار ناشی از تلاش ناخودآگاه فرد برای حفظ وفاداری به ابژه‌های بد اولیه است، زیرا رها کردن آن‌ها معادل تجربه تنهایی مطلق و فروپاشی روانی احساس و ادراک می‌شود.

یکی از مفاهیم کلیدی در روانکاوی، اجبار به تکرار (Repetition compulsion) است. مراجعانی را در نظر بگیرید که بارها و بارها وارد روابط عاطفی با افرادی می‌شوند که سرد، سوءاستفاده‌گر یا طردکننده هستند. توصیف این مراجعان در اینجا صرفا بیان یک الگوی رابطه‌ای است و به هیچ وجه یک تشخیص قطعی روان‌پزشکی محسوب نمی‌شود. از دیدگاه فرنبرن، این افراد به دنبال رنج کشیدن نیستند، بلکه در حال بازآفرینی دنیای درونی خود در واقعیت بیرونی هستند.

دنیای درونی این افراد توسط ابژه‌های بد و خرابکار درونی تسخیر شده است. وقتی آن‌ها با فردی مهربان و در دسترس روبرو می‌شوند، احساس اضطراب و بیگانگی می‌کنند، زیرا این فرد با ساختارهای درونی آن‌ها همخوانی ندارد. در مقابل، فردی که طردکننده است، برای آن‌ها آشنا و قابل پیش‌بینی است. ورود به رابطه با چنین فردی، به مراجع اجازه می‌دهد تا به وفاداری پنهان خود نسبت به والدین ناکام‌کننده اولیه ادامه دهد.

در اتاق درمان، این پویایی‌ها از طریق پدیده انتقال و انتقال متقابل به وضوح خود را نشان می‌دهند. مراجع ممکن است ناخودآگاه تلاش کند درمانگر را به همان ابژه بد و طردکننده تبدیل کند. ایگوی ضدلیبیدینال (خرابکار درونی) مراجع در برابر هرگونه تغییر و بهبودی مقاومت می‌کند، زیرا تغییر به معنای رها کردن ابژه‌های درونی است. رها کردن این ابژه‌ها برای فرد معادل خیانت به آن‌ها و در نتیجه، قرار گرفتن در یک انزوای وحشتناک و بی‌ارتباطی مطلق است. مراجع ترجیح می‌دهد یک رابطه دردناک را حفظ کند تا اینکه با خلاء و نیستی روبرو شود.

رویکرد درمانی فرنبرن چگونه به تغییر مراجع کمک می‌کند؟

هدف درمان در نگاه فرنبرنی، صرفا بینش یافتن به گذشته و خاطرات نیست، بلکه ایجاد فضایی امن است تا فرد بتواند دلبستگی‌های بیمارگونه به ابژه‌های بد درونی را رها کند. این فرایند مهم نیازمند تجربه یک رابطه جدید و متفاوت با درمانگر در بستر زمان است.

درمان از نگاه فرنبرن، یک فرایند عمیقا رابطه‌ای است. از آنجا که آسیب‌های روانی در بستر روابط اولیه و از طریق درونی‌سازی ابژه‌های بد شکل گرفته‌اند، درمان و ترمیم نیز تنها در بستر یک رابطه جدید و قابل اعتماد امکان‌پذیر است. درمانگر در این رویکرد، صرفا یک تحلیل‌گر خنثی و بی‌تفاوت که فقط گذشته را تفسیر می‌کند، نیست. او باید به عنوان یک ابژه خوب و در دسترس، حضور واقعی و انسانی داشته باشد.

مهم‌ترین چالش درمانگر، بقا یافتن در برابر حملات خرابکار درونی مراجع است. مراجع با استفاده از الگوهای قدیمی، بارها درمانگر را در موقعیت‌هایی قرار می‌دهد تا او را خشمگین، طردکننده یا بی‌تفاوت کند و ثابت کند که دنیای بیرون دقیقا به همان بدی دنیای درون است. درمانگر باید بتواند این فشارها را تحمل کند و بدون واکنش‌های تلافی‌جویانه، به تحلیل این الگوها بپردازد. وقتی درمانگر در نقش ابژه بد فرو نمی‌رود، مراجع به تدریج متوجه می‌شود که نیازی نیست برای حفظ ارتباط، به الگوهای مخرب گذشته متوسل شود.

هدف نهایی درمان، یکپارچه‌سازی مجدد ایگو است. مراجع باید بتواند سوگ از دست دادن والدین ایده‌آلی را که هرگز نداشته است، تجربه کند. با پذیرش این واقعیت تلخ، انرژی محبوس شده در ایگوی لیبیدینال و ضدلیبیدینال آزاد می‌شود و فرد ظرفیت برقراری روابط سالم‌تر و واقعی‌تر را در زمان حال پیدا می‌کند. ما در مرکز تجربه زندگی تلاش می‌کنیم تا با فراهم آوردن بستری امن و تحلیلی، مسیر شناخت این الگوهای درونی و رهایی از ابژه‌های آسیب‌زا را برای مراجعان هموار سازیم و آن‌ها را برای شروع تراپی و تجربه رابطه‌ای شفابخش همراهی کنیم.

منابع

پرسش‌های پرتکرار

تفاوت اصلی نظریه فرنبرن با فروید در چیست؟

فروید معتقد بود انسان‌ها به دنبال تخلیه انرژی و کسب لذت هستند، اما فرنبرن ثابت کرد که هدف اصلی روان انسان، یافتن ابژه و برقراری ارتباط است، حتی اگر این ارتباط با رنج همراه باشد.

ایگوی ضدلیبیدینال (خرابکار درونی) در نظریه فرنبرن چه نقشی دارد؟

این بخش از ایگو که با ابژه طردکننده همانندسازی کرده است، به ایگوی لیبیدینال (بخش امیدوار و نیازمند) حمله می‌کند تا از امیدواری بیهوده و تجربه مجدد درد و طرد شدن جلوگیری کند.

چرا رها کردن ابژه بد درونی برای مراجعان تا این حد دشوار است؟

زیرا از دیدگاه کودک درون، داشتن یک ابژه بد و آزارگر بهتر از نداشتن هیچ ابژه‌ای و تجربه تنهایی مطلق است. رها کردن این ابژه معادل از دست دادن تنها پیوند حیاتی احساس می‌شود.

آیا نظریه فرنبرن در درمان اختلالات شخصیتی کاربرد دارد؟

بله، این رویکرد به ویژه برای درک و درمان ساختارهای شخصیتی اسکیزوئید و مرزی که با احساس خلا، انزوا و روابط پرالتهاب دست‌وپنجه نرم می‌کنند، بسیار راهگشا و موثر است.

دفاع اخلاقی در نظریه فرنبرن به چه معناست؟

دفاع اخلاقی وضعیتی است که در آن کودک ترجیح می‌دهد خودش را بد و گناهکار بداند تا بتواند والدینش را خوب و بی‌نقص بپندارد. این گونه، کودک توهم کنترل بر شرایط را حفظ می‌کند.

نقش درمانگر در رویکرد فرنبرنی چیست؟

درمانگر باید به عنوان یک ابژه خوب و قابل اتکا حضور داشته باشد تا مراجع بتواند در یک محیط امن، پیوندهای آسیب‌زای گذشته را بشناسد و ظرفیت برقراری روابط سالم‌تر را پیدا کند.

اگر این متن شبیه حال شماست

درمانگرهای فارسی‌زبان تجربه، آنلاین و از هر جای دنیا، کنار شما هستند. اولین قدم یک جلسهٔ معارفه است.

این نوشته را هم‌رسانی کنید
نویسندهٔ این نوشته458 نوشته در مجلهٔ تجربه

چطور کمک‌تون کنیم؟

شروع تراپی چند سؤال کوتاه، پاسخ همان روز تماس با پذیرش ۰۲۱۹۱۰۰۸۸۶۷ ربات تجربه در تلگرام همیشه در دسترس ورود سریع به پلتفرم