همدلی در روانکاوی

همدلی در روانکاوی

نوشته

فهرست مطالب

«همدلی… بزرگ‌ترین سهم را در فهممان، از آنچه در دیگری با ایگوی ما بیگانه است، ایفا می‌کند.» فروید

راجر دوفرین [1]

بازگشت به فروید: بازخوانیِ مفهوم همدلی در روان‌کاوی کلاسیک

من بیش از یک‌بار دربارهٔ همدلی[2] سخن گفته‌ام، امّا اکنون می‌خواهم بار دیگر به آن بازگردم.

واژهٔ همدلی در آلمانی[3] را فیلسوف آلمانی، رابرت فیشِر[4] در رسالهٔ دکتری خود در سال ۱۸۷۲ ابداع کرد (در آن زمان، روان‌شناسی بخشی از فلسفه به شمار می‌رفت). پدر او، فریدریش تئودور فیشِر[5] (فیلسوف)، پیش‌تر از فعل همدلی‌کردن[6] به معنای « خود را در جای دیگری نهادن»، در متنی دربارهٔ زیبایی‌شناختی هیجان استفاده کرده بود. رابرت فیشر، واژهٔ همدلی را با همان معنا ساخت. سپس تئودور لیپس[7] بنیان‌گذار مؤسسهٔ روان‌شناسی در دانشگاه مونیخ، واژهٔ  Einfühlung را به کار گرفت و در بسط معنای آن کوشید. او آن را نخست مفهومی زیبایی‌شناختی توصیف نمود، امّا افزود که باید به «مفهومی بنیادین در روان‌شناسی» نیز بدل گردد (۱۹۰۵). زیگموند فروید از اندیشهٔ لیپس الهام گرفت و این واژه را در معنای اصلی‌اش، در مواضع و نوشته‌های گوناگون، به کار بست:

در «پروژه‌ای برای روان‌شناسی علمی» (۱۸۸۵)، «لطیفه‌ها و نسبت آن‌ها با ناخودآگاه» (۱۹۰۵ب)، «هذیان‌ها و رؤیاها در گرادیوای جنسی» (۱۹۰۵)، «دربارهٔ آغاز درمان» (۱۹۱۳)، «درسگفتارهای مقدماتی در روانکاوی» (۱۹۱۶)، «روان‌شناسی جمعی و تحلیل ایگو» (۱۹۲۱) و «طنز» (۱۹۲۷). پیش از ادامه دادن، بهتر است معنای این واژه را تعریف کنیم. برای یک‌بار هم که شده، با واژه‌ای بسیار ساده روبه‌روییم که تنها یک تعریف دارد:

«توانایی قرار دادن خود در جای دیگری و احساس کردن آنچه او احساس می‌نماید.»

تفاوت همدلی و همدردی

همدلی در روانکاوی تجربه‌ای است صرفاً درونی و خاموش و برای تحلیل‌گر ضرورتی بنیادین دارد. همدلی، راوی بار یا انرژی عاطفی[8] در فرآیند همانندسازی[9] با دیگری است. در این‌جا همچنین شایسته است واژهٔ «همدردی»[10] را نیز تعریف کنیم تا بتوان تفاوت این دو را دریافت.

مرز باریک میان همدلی و همدردی: نقدی روان‌کاوانه بر برداشت‌های بیناذهنی‌گرایانه

همدردی عبارت است از: «احساس خودانگیختهٔ خیرخواهی نسبت به دیگری و تمایل به حمایت از او در هنگام تجربهٔ رنج»؛ این احساس را می‌توان همچون واکنشی در برابر تجربهٔ مرگ یا مصیبت دیگری، با فرد رنج‌دیده، در میان گذاشت یا اگر دیگری در دسترس نباشد، آن را در درون خود نگاه داشت. پیشوند «em» در همدلی به معنای «درون» است و بر «در درون احساس کردن»، یا «قرار دادن خود در موقعیّت دیگری یا قرار دادن دیگری در موقعیّت خود» دلالت دارد. در مقابل، پیشوند «sym» در همدردی به معنای «با» است، و بر «با دیگری احساس کردن» دلالت دارد و به تجربهٔ اشتراک‌گذاری یا ارتباطی اشاره می‌کند. به بیان دیگر، همدلی عبارت است از درک احساسات مثبت یا منفی در خودِ ما؛ احساساتی که بیان نمی‌شوند امّا ما را قادر می‌سازند تا دیگری را بفهمیم و به او در خودفهمی یاری رسانیم؛ در حالیکه همدردی تجربه‌ای است از احساساتی اساساً مثبت که به زبان آورده می‌شوند و هدفشان حمایت از دیگری است.

هاینتس کوهات[11] اهمیّت فراوانی برای همدلی در روانکاوی از سوی تحلیل‌گر قائل بود و این مفهوم را در ایالات متّحده رواج داد. من با بسیاری از جنبه‌های نظریهٔ او همدل نیستم؛ امّا باید اذعان دارم که وی همیشه واژهٔ همدلی را در معنای درست آن به کار می‌برد؛ برای نمونه، به‌روشنی نوشته بود که «بی‌طرفی»[12] به‌منزلهٔ نوعی گشودگی برای مشاهدهٔ جنبه‌ای اساسی از همدلی در روانکاوی است. با این حال، شماری از نظریه‌پردازان بیناذهنی[13] از جمله برخی پیروان پیشین کوهات،‌ این تمایز را برهم زدند؛ آنان واژه را تصاحب کردند و آن را نادرست به معنای همدردی، یا نوعی برابری میان تحلیل‌گر و آنالیزان، به کار بستند که از نظر ریشه‌شناسی و نظری، بی‌معنا است.

وقتی می‌گویم «برخی»، آگاهم که اصطلاح «بیناذهنی‌گری آمریکایی»[14] حوزه‌ای گسترده و ناهمگون را دربرمی‌گیرد: از آنان که به اندیشه‌های وینیکاتی نزدیک‌اند، تا کسانی که برای مفاهیمی چون ناخودآگاه[15]، نیروهای غریزی[16] سکشوالیته کودکانه[17]، مقاومت‌ها[18] و بی‌طرفی تحلیلی[19] هیچ جایگاهی قائل نیستند و تنها به رابطهٔ میان دو ذهن یا دو فاعل[20] می‌پردازند. من اساساً به همین گروه اخیر اشاره دارم؛ کسانی که به‌نوعی واپس‌رویِ پیشا‌تحلیلی[21] دچارند؛ چراکه تأکید را بر تبادل متقابل و اشتراک برابر می‌گذارند؛ نوعی مقاومت در برابر تحلیل، به معنای دقیق واژه‌ای که فروید هنگام ابداع اصطلاح «روانکاوی»[22] مدِّنظر داشت. گرچه اینان آشکارا منتقد روان‌شناسی ایگو[23] بودند، در حقیقت روش و نظریه‌های فروید را نیز طرد کردند. آنان کوشیدند از اعتبار واژگان روانکاوانه بهره‌گیرند تا نشان دهند که رویکردشان هنوز «روانکاوی» است، در حالی‌که در واقع، به‌نوعی روان‌درمانی حمایتی[24]  که اساساً با سطوح خودآگاه/نیمه‌خودآگاه سروکار داشت، مشغول بودند.

هاینتس کوهات چند هفته پیش از مرگ خود، به‌شدّت از این میان‌ذهن‌گرایان که خود را وارث او می‌خواندند؛ در صورتی‌که در واقع سخنانش را تحریف کرده بودند، انتقاد نمود. استفادهٔ نادرست آنان از این واژه نباید ما را از کاربرد درست آن بازدارد، واژه‌ای که بهترین ساختار و مناسب‌ترین معنا را برای نامیدن حالت درونی، آشفتگی و تأثّر درونی ما، در شنیدن و همانندسازی[25] با آنالیزان روایت می‌کند. من بر این باورم که همدلی در روانکاوی به معنای اصیل، ریشه‌شناختی و فرویدی آن و بی‌هیچ تحریف، در هر تحلیل روان‌کاوانه‌ای ضروری است؛ به‌ویژه در تحلیل‌های دشوار، یا آنگاه که آنالیزان خاموش است.

 

همدلی یعنی چه

از همدلی در روانکاوی تا انتقال متقابل، مفهوم گم‌شده در تحلیل

در این‌جا به رابطهٔ میان همدلی و انتقال متقابل[26]، در معنای گسترده‌ای که پائولا هایمان[27] پیشنهاد کرد می‌رسیم. او نخستین کسی بود که صراحتاً ابراز نمود:

«پاسخ هیجانی تحلیل‌گر به بیمار، در موقعیّت تحلیلی، یکی از مهم‌ترین ابزارهای کار اوست. انتقال متقابلِ تحلیل‌گر، ابزاری برای کاوش ناخودآگاه بیمار است» (۱۹۵۰، ص. ۸۲).

هایمان واژهٔ همدلی را به کار نمی‌برد، امّا همدلی در واقع همان توانایی شنیدن و دریافتنِ آن «پاسخ هیجانی»[28] در درون خویش است. تمایز میان «گوش‌دادن همدلانه» و  «گوش‌دادن همدردانه» اهمیّت فراوان دارد. مهربانی با آنالیزان امری نیکوست، امّا گوش دادن همدلانه مستلزم آن است که تحلیل‌گر خود را به‌سختی مهار کند تا مجال ظهورِ ناگفته‌های آنالیزان فراهم گردد؛ ناگفته‌هایی که از آن‌جا ناگفته مانده‌اند کهآنالیزان نمی‌داند چه چیزی را سرکوب[29] کرده است.

گاه، ابراز همدردی با آنالیزان می‌تواند مناسب باشد؛ مثلاً هنگام مرگ عزیزان یا رویدادهای دردناک دیگر. امّا باید مراقب بود که چنین ابرازهایی به حداقل برسند و ماهیّت «همدردانهٔ»[30] مداخله به‌روشنی شناخته شود.

همدلی یا هم‌حسی؟ بررسی ریشه‌شناختی و بالینیِ یک سوء‌تفاهم مفهومی در روان‌کاوی معاصر

در دوران کارآموزی‌ام در ایالات متّحده و فرانسه -از میانهٔ دههٔ ۱۹۵۰ تا میانهٔ دههٔ ۱۹۶۰- هیچ‌یک از اساتیدم یا تحلیل‌گرانی که با آنان برخورد داشتم، به مفهوم همدلی، اشاره نکردند. به داوطلبانِ آموزشِ تحلیل به‌شدت توصیه می‌شد که آثار ملانی کلاین[31] و پیروانش را نخوانند؛ زیرا «گمراه» تلقّی می‌شدند؛ شاندور فرنتسی[32] را دیوانه می‌دانستند، ژاک لاکان[33] را گوسفند سیاهی طردشده از انجمن بین‌المللی روانکاوی و هاینتس کوهات را بدعت‌گذار می‌خواندند. هدف از این طرز اندیشه، محافظت از ما در چارچوبی که «روانکاوی راست‌کیش فرویدی» شمرده می‌شد، و جلوگیری از انحرافمان بود.

تأکید آموزش بر برتریِ انتقال، اولویّت عقدهٔ ادیپ[34]، تحلیلِ رؤیاها و فانتزی‌ها و تداعی‌هایشان، هوشیاری نسبت به انتقالِ متقابل به معنای محدودِ آن (یعنی مقاومت تحلیل‌گر در برابر ادراک انتقالِ آنالیزان)، بی‌طرفی تحلیل‌گر و از همه مهم‌تر، بر تعبیرهای «درست»[35] بود. این شیوه، برای تحلیل‌شوندگان نوروتیک[36] مناسب به نظر می‌رسید.

اما پس از بازگشت به کانادا، در همان سال‌های آغازینِ کار بالینی‌ام، به تحلیلِ موارد دشوارتری پرداختم -بیمارانی که از افسردگی‌های اگزیستانسیال[37]، ساختارهای نارسیسیستیک[38] وضعیّت‌های مرزی[39] رنج می‌بردند-. به‌زودی دریافتم که تعبیرهای من به‌تنهایی کافی نیستند.

به‌یاد دارم روزی در جلسهٔ پرتنشِ یکی از مراجعانم که در طول چندین سال، تقریباً هر روز مرا دشنام می‌داد -بیش از هر شخص دیگری، در تمام دوران حرفه‌ام- ناگهان چند جمله گفتم که از پیش قصدش را نداشتم؛ سخنانی که ناخواسته خشمم[40] را آشکار کرد، امّا در همان حال تلاشم برای یاری‌رساندن به او را نیز نشان می‌داد. ابتدا گمان بردم مرتکب اشتباهی سنگین شده‌ام، امّا با شگفتی شاهد آن بودم که تقریباً بی‌درنگ مسیر تحلیل‌اش دگرگون گشت و جهتی مثبت یافت. درک کردم که تا پیش از آن، او همواره می‌پنداشته است که سخنان من فقط فرمول‌هایی‌اند آموخته از کتاب‌ها؛ امّا از آن پس دریافته است که من «رنجیده‌ام» و در عین حال، در آنچه او احساس می‌کرده «واقعاً سهیم بوده‌ام و درک کرده‌ام» و  کلامم اصیل است (دوفرین، ۱۹۹۲).

همدلی در درمان تحلیلی

رویارویی همدلی در روانکاوی با بن‌بست تحلیلی

همچنین هرگز آنالیزان دیگری را که از بازماندگان هولوکاست[41] بود فراموش نمی‌کنم. او در طول هفت سال نخست تحلیل، همهٔ مداخلات مرا رد می‌کرد؛ خواننده‌ای سیری‌ناپذیر بود و اغلب مرا به خاطر «تعبیرهای فرویدیِ عالی»‌ام تحسین می‌نمود؛ امّا بی‌درنگ می‌افزود که هیچ پژواکی را در او برنمی‌انگیزد. مدّتی طولانی دچار نوعی ناراحتی مبهم بودم و درنمی‌یافتم، گاه از سرانجام تحلیل دچار نومیدی می‌شدم و حتّی در درستیِ تحلیلم برای او مردّد می‌گشتم.

در واقع اکنون درمی‌یابم که آن زمان، همدلی کرده بودم. درست هنگامی‌که می‌کوشیدم، آنچه هولوکاست[42] در او برانگیخته بود را در درون خود بازنمایی کنم؛ و به‌این‌ترتیب درک کنم، ناتوانی‌ای که او ناخودآگاهانه مرا ناچار به تجربه‌اش می‌کرد، پژواک[43] همان درماندگی‌ای بود که وی در جایگاه کودکی خردسال، پس از بازداشت والدینش به‌دست گشتاپو احساس کرده بود؛ به‌موجب منع رسمی خانوادهٔ سرپرستش در ارتباط با ابراز اندوه بی‌حدوحصر او از این درماندگی‌ به‌شدّت تشدید یافته بود.

پس از سال‌ها تحلیل، هنگامی‌که تصمیم به ترک درمان گرفت، افسردگی شدیدی در او بروز پیدا کرد که با نشانگان نگران‌کنندهٔ روان‌تنی[44] همراه بود. سپس پذیرفت که نسبت‌به من، وابسته‌تر از آن است که خود خواهان پذیرش آن بود. خاطرات دوران پیش از بازداشت والدینش را که بیش از سی سال از ذهنش طرد کرده بود، با هیجان فراوانی به یاد آورد. دریافت که آنچه من دربارهٔ کودکِ درونِ او احساس و ابراز کرده بودم -کودکی که هنوز در وجودش حضور داشت- حامل حقیقتی سنگین و واقعی است. مرحله‌ای تازه از تحلیل آغاز گشت. هرچه می‌گذشت، بیشتر درک می‌کردم که کلمات به‌تنهایی کافی نیستند (دوفرین، ۱۹۹۶، ۲۰۱۴، ۲۰۱۸).

در پی این واقعه، به خوانشی گسترده در بابِ مفهوم انتقال متقابل[45]، همانندسازی با آنالیزان، و همدلی، در آثار همکاران گوناگون پرداختم: بولونینی (۲۰۰۴)، کالیاندرو (۲۰۰۴)،دنیس (۲۰۰۶)، فرنتسی (۲۰۰۸)، گرینسون (۱۹۶۰)، هایمان (۱۹۵۰)، کیرشنر (۲۰۰۴، ۲۰۰۹)، کوهات  (۱۹۵۹، ۱۹۸۲، ۱۹۸۴)، لیپس (۱۹۰۵)، مک‌دوگال (۱۹۷۸)، اورنشتاین (۲۰۱۱)، پیگمن (۱۹۹۵)، پونتالیس (۱۹۸۸)، شوابر (۱۹۸۱)، تسیه (۲۰۰۴)، اورتوبِی (۲۰۰۴)، ویدلُشر (۱۹۹۹، ۲۰۰۴)، وینیکات (۱۹۴۹) و … .

نام این نویسندگان را آورده‌ام تا مرجع و راهنمای کسانی باشد که مایلند درک عمیق‌تری از ماهیّت این مفهوم بنیادین بیابند. برخی از آنان نمونه‌های بالینی روشنی عرضه داشته‌اند، برخی دیگر بر مفهوم انتقال متقابل و گروهی نیز بر همانندسازی با آنالیزان تأکید دارند. من با اهمیّت همهٔ این مفاهیم موافقم، امّا در ارتباط با سایرین، بر این باورم که تنها واژهٔ همدلی است که می‌تواند بُعد هیجانیِ درونی و ذاتی آن‌ها را به‌درستی بیان کند.

همدلی و روانکاوی

همدلی در روانکاوی شرطِ بنیادین مداخله‌ای است که با ظرافت روانی[46] همراه باشد؛ همان‌گونه که فرنتسی توصیف می‌نماید:

در نهایت، این‌که آیا باید، و چه هنگام باید، حقیقتی معیّن را به بیمار گفت، چه قالبی باید آن را عرضه کرد؛ چه هنگام باید سکوت کرد و منتظر تداعی‌های بیشتر ماند؛ و برعکس، در چه نقطه‌ای ادامهٔ سکوت صرفاً باعث رنج بیهودهٔ بیمار خواهد شد؛ مسئله‌ای است که از ظرافتِ روانیِ تحلیل‌گر نشأت می‌گیرد (فرنتسی، ۱۹۲۹، ص.۸۹).

تحلیل‌گر نباید همدلی را در قالب واژه‌ها بیان نماید. لازم است آنالیزان آن را از خلال زمان‌بندی[47]، لحن[48] و بافت[49] مداخلات و سکوت‌ها، نحوهٔ دریافت خود، حرکات، صداها و حضورمان، احساس کند. آنالیزان باید همدلی را در اصالتِ گوش‌سپردن ما، در همانندسازی ما با خود و در کلام‌مان دریابد.

هر آنالیزانی، شیوهٔ خاص خود برای «آزمودنِ»[50] تحلیل‌گر را تدارک می‌بیند تا زمانی‌که مطمئن گردد، ما واقعاً آنچه را که او تجربه می‌نماید، احساس کرده‌ایم و از آن تأثیر پذیرفته‌ایم. برخی از آنان گویی پیش از آن‌که بتوانند مطمئن شوند که واقعاً فهمیده و بازشناخته و در یگانگی‌شان پذیرفته شده‌اند، نیاز دارند «تکّه‌ای از گوشتِ ما»[51] را به‌عنوان تضمینی از اعتمادپذیریِ ما دریافت نمایند. نقش ما به‌عنوان تحلیل‌گر، افشای[52] خود نیست؛ بلکه ماندن در مقام ناظری بی‌طرف است که احساسات و اندیشه‌های خود را بازمی‌نگرد تا آن‌ها را فهمیده و سرانجام، درست هنگامی‌که آنالیزان آمادگی دارد، تعبیر کند.

همدلی، نه روش و نه نگرشی است که تحلیل‌گر بتواند آن را به‌طور ارادی برگزینَد؛ بلکه هیجانی است، آگاهانه[53] یا پیش‌آگاهانه[54] که خودبه‌خود در خلال جلسه پدید می‌آید. این حالت با بی‌طرفی تعارضی ندارد؛ برعکس، بی‌طرفی به معنای خویشتن‌داری، سکوت دربارهٔ خود، تعلیق داوری، بی‌آن‌که سردی یا اقتدارگرایی در آن باشد، شرطی است برای آن‌که تداعی‌های آزاد آنالیزان مختل نگردد و تحلیل‌گر بتواند با گشودگی تمام به گفتار و هیجاناتی که از او برمی‌خیزند، گوش سپارد، حتّی اگر این هیجانات غیرمنتظره باشند.

وظیفهٔ ما آن است که این احساسات را به آگاهی برسانیم و آن‌ها را با تعارضات درونی آنالیزان پیوند دهیم. بی‌طرفی، با حداقلِ دخالتِ شخصیِ تحلیل‌گر، آشکار گشتن ناخودآگاه و دسترسی به جنبه‌های سرکوب‌شدهٔ جنسی و پرخاشگرانهٔ کودکانه را تسهیل می‌کند.

در مداخلات محدودمان، نقش ما صورتبندی حقیقتی نهایی، مطابق با نظریه‌های روانکاوی نیست؛ بلکه یاری رساندن به آنالیزان در اکتشاف شخصی‌اش برای ریشه‌های تعارضات درونی است. از این منظر، همدلی ما را قادر می‌سازد تا تعبیرهای خود را نه‌تنها بر بازنمایی‌ها[55]؛ بلکه بر انرژی عاطفی ایشان متمرکز کنیم؛ و بدین‌سان، آنالیزان احساس خواهد کرد که عمیق‌تر فهمیده شده است.

بسیاری از نویسندگان از همدلی چنان سخن می‌رانند که گویی تنها به انتقال متقابل مثبت مربوط است و آن را در برابر انتقال متقابل منفی قرار می‌دهند. این تمایز، به سردرگمی میان همدلی و همدردی دامن می‌زند. همدلی در معنای اصیل و فرویدیِ خود، به معنای آمادگیِ تحلیل‌گر برای تجربهٔ حسّیِ همهٔ احساساتِ آنالیزان، از عشق و مهربانی گرفته تا اندوه و خودتحقیری، هراس و آشفتگی، خشم و نفرت است (وینیکات، ۱۹۴۹).

به‌صورت استعاری، می‌توان همدلی را پژواک یا بازخوانی[56] تحلیل‌گر در برابر عواطف تحلیل‌جو دانست که این عواطف هرچه که باشند، خواه به‌صورت کلامی و خواه به‌صورت غیرکلامی انتقال می‌یابند.

همدلی و هم حسی

همدلی حاصل انتقالِ شفافِ ناخودآگاه، از آنالیزان به تحلیل‌گر نیست؛ بلکه ما باید در مواجهه با احساسات خود در جلسه، همواره نگرشی انتقادی نسبت به خویش را حفظ نماییم و بپرسیم آیا این احساسات و بازنمایی‌هایی که برانگیخته‌گشته‌اند، صرفاً از تحلیل‌جو سرچشمه دارند یا ممکن است تا چه اندازه از مسائل شخصیِ خودِ ما برخاسته باشند.

ما می‌توانیم درک نماییم که عموم مردم و رسانه‌ها اغلب همدلی و همدردی را در پیِ دو در ریشهٔ زبانی «pathy» مشترک و آوای نسبتاً مشابهی که دارند با یکدیگر خلط می‌کنند. چرا؟ زیرا آنان نمی‌دانند و نمی‌توانند بدانند که در واقع هنگامی که از همدلی سخن می‌گویند، آن را به معنای همدردی به کار بسته‌اند که معنایی نادرست از ارمغان برخی نظریه‌پردازان میان‌ذهن‌گرا می‌باشد. ما می‌توانیم این گروه را به‌درستی به‌خاطر کاربرد غلط و سوء‌استفاده‌آمیزشان از این اصطلاح مورد انتقاد قرار دهیم.

شایسته خواهد بود که، برای پرهیز از هرگونه سردرگمی، روانکاوان بکوشند تا به‌دقّت دریابند که واژهٔ همدلی در روانکاوی دقیقاً به چه معنایی دلالت دارد و هرگونه انحراف از معنای اصلی آن را مسود نمایند و آن را تنها در معنای نخستین، ریشه‌شناختی و فرویدیِ خویش به‌کار برند؛ یعنی در معنایی که به نقش بنیادین و اجتناب‌ناپذیر همدلی در روانکاوی، در کار تحلیلی اشاره دارد.

منابع

بولونینی، س.۲۰۰۴. همدلی روان‌کاوانه. انتشارات تداعی آزاد

کالیاندرو، س. (۲۰۰۴). «همدلی و زیباشناسی: بازگشت به خاستگاه‌های زیباشناختی». مجلهٔ فرانسوی روانکاوی، ۶۸(۳)، ۷۹۱-۸۰۰.

دنی، پ. (۲۰۰۶). «انتقال متقابلِ گریزناپذیر». مجلهٔ فرانسوی روانکاوی، ۷۰(۲)، ۳۳۱-۳۵۰.

دوفرین، ر. (۱۹۹۲). «بانوی بارانی و دکمهٔ کوچک: نقطهٔ عطف یک تحلیل-تأملاتی دربارهٔ میل، گوش‌سپردن، طنین و زایش تفسیر دگرگون‌ساز»، ۱۲(۲)، ۳۱۴-۳۶۷.

دوفرین، ر. (۱۹۹۶). «گوش سپردن به نارسیس: آنگاه که واژه‌ها کافی نیستند». مجلهٔ بین‌المللی روانکاوی، ۷۷(۳)، ۴۹۷-۵۰۸.

دوفرین، ر. (۲۰۱۴). «تروما و اعتماد بنیادین: امر واقعی، امر آغازین و امرِ ناپشت-مشاهدات بالینی». مجلهٔ کانادایی روانکاوی، ۲۴(۱)، ۱۹-۲۳.

دوفرین، ر. (۲۰۱۸). «ناگفته‌های نارسیس: چگونه آن را بشنویم و تفسیر کنیم؟» مجلهٔ کانادایی روانکاوی، ۲۶(۲)، ۲۰۱-۲۲۱.

فرنتسی، ش. (۱۹۲۸). «نامهٔ فرنتسی به فروید، ۱۵ ژانویهٔ ۱۹۲۸». در مکاتبات فروید و فرنتسی. انتشارات دانشگاه هاروارد.

فرنتسی، ش. (۱۹۲۹). «انعطاف‌پذیریِ فن روانکاوی». در مشارکت‌های نهایی در مسائل و روش‌های روانکاوی (صص ۸۷-۱۰۱). انتشارات کارناک.

فروید، ز. (۱۸۹۵). پروژه‌ای برای روان‌شناسی علمی. در مجموعهٔ استاندارد آثار فروید (جلد ۱، صص ۲۸۱-۳۹۷).

فروید، ز. (۱۹۰۵الف). توهم‌ها و رؤیاها در «گرادیوا»ی ینسن. مجموعهٔ استاندارد آثار فروید (جلد ۹، صص ۱-۹۵).

فروید، ز. (۱۹۰۵ب). لطیفه‌ها و نسبت آن‌ها با ناهشیار. مجموعهٔ استاندارد آثار فروید (جلد ۸، صص ۱-۲۳۶).

فروید، ز. (۱۹۱۳). آغاز درمان. مجموعهٔ استاندارد آثار فروید (جلد ۱۲، صص ۱۲۲-۱۴۴).

فروید، ز. (۱۹۱۶-۱۹۱۷). درس‌های مقدماتی در روانکاوی. مجموعهٔ استاندارد آثار فروید (جلدهای ۱۵-۱۶).

فروید، ز. (۱۹۲۱). روان‌شناسی جمعی و تحلیل ایگو. مجموعهٔ استاندارد آثار فروید (جلد ۱۸، صص ۶۵-۱۴۳).

فروید، ز. (۱۹۲۷). طنز. مجموعهٔ استاندارد آثار فروید (جلد ۲۱، صص ۱۵۹-۱۶۶).

گرینسون، ر. (۱۹۶۰). «همدلی و فراز و نشیب‌های آن». مجلهٔ بین‌المللی روانکاوی، ۴۱، ۴۱۸-۴۲۴.

هایمان، پ. (۱۹۵۰). «دربارهٔ انتقال متقابل». مجلهٔ بین‌المللی روانکاوی، ۳۱، ۸۱-۸۴.

کیرشنر، ل. (۲۰۰۴). «کوهات و علمِ همدلی». مجلهٔ فرانسوی روانکاوی، ۶۸(۳)، ۸۰۱-۸۰۹.

کیرشنر، ل. (۲۰۰۹). «مفهوم میان‌ذهنیت در روانکاوی آمریکایی: تاریخ و گرایش‌های کنونی». مجلهٔ فرانسوی روانکاوی، ۷۳(۳)، ۵۱۹-۵۳۴.

کوهات، ه. (۱۹۵۹). «درون‌نگری، همدلی و روانکاوی». مجلهٔ انجمن روان‌کاوان آمریکایی، ۷، ۴۵۹-۴۸۳.

کوهات، ه. (۱۹۸۲). «درون‌نگری، همدلی و نیم‌دایرهٔ سلامت روان». مجلهٔ بین‌المللی روانکاوی، ۶۳، ۳۹۵-۴۰۷.

کوهات، ه. (۱۹۸۴). «تحلیل چگونه درمان می‌کند؟». انتشارات دانشگاه شیکاگو.

لیپس، ت. (۱۹۰۵). «شناختِ ایگوهای دیگر». در سالنامهٔ نوین پدیدارشناسی و فلسفهٔ پدیدارشناختی. انتشارات روتلج، ۲۰۱۸.

مک‌دوگال، ج. (۱۹۷۸). «انتقال متقابل و ارتباط بدوی». در درخواستی برای مقداری از ناهنجاری. انتشارات روتلج، ۱۹۹۳.

اورنشتاین، پ. (۲۰۱۱). «محوریتِ همدلی در روانکاوی». ۳۱، ۴۳۷-۴۴۷.

پیگمن، ج. (۱۹۹۵). «فروید و تاریخ همدلی». مجلهٔ بین‌المللی روانکاوی، ۷۶، ۲۳۷-۲۵۶.

پونتالیس، ژ.-ب. (۱۹۸۸). گم‌کردنِ نگاه. انتشارات گالیمار.

شوابر، ا. (۱۹۸۱). «همدلی، شیوه‌ای از گوش‌سپردنِ روان‌کاوانه». ۱(۳)، ۳۵۷-۳۹۲.

تسیه، ه. (۲۰۰۴). «همدلی و میان‌ذهنیت: مواضعی از مکتب میان‌ذهن‌گرای آمریکایی در روانکاوی». مجلهٔ فرانسوی روانکاوی، ۸۳۱-۸۵۱.

اورتو‌به، ل. دُ. (۲۰۰۴). «فروید و همدلی». مجلهٔ فرانسوی روانکاوی، ۸۶۳-۸۷۳.

ویدلوشر، د. (۱۹۹۹). «عاطفه و همدلی». مجلهٔ فرانسوی روانکاوی،۱۷۳-۱۸۶.

ویدلوشر، د. (۲۰۰۴). «کالبدشکافیِ همدلی». مجلهٔ فرانسوی روانکاوی، ۹۸۱-۹۹۰.

وینیکات، د. و. (۱۹۴۹). «نفرت در انتقال متقابل». مجلهٔ بین‌المللی روانکاوی، ۶۹-۷۴.

 

Empathy in Psychoanalysis

Roger Dufresne

[1] Roger Dufresne

[2] Empathy

[3] Einfühlung

[4] Robert Vischer

[5] Friedrich Theodor Vischer

[6] Einfühlen

[7] Theodor Lipps

[8] affective charge

[9] Identification

[10] Sympathy

[11] Heinz Kohut

[12] Neutrality

[13] Intersubjectivists

[14] American intersubjectivism

[15] Unconscious

[16] Drives

[17] infantile sexuality

[18] Resistances

[19] analytic neutrality

[20] subjectivities

[21] pre-analytic regression

[22] Psychoanalysis

[23] ego psychology

[24] supportive psychotherapy

[25] Identification

[26] Countertransference

[27] Paula Heimann

[28] emotional response

[29] Repressed

[30] Sympathetic

[31] Melanie Klein

[32] Sándor Ferenczi

[33] Jacques Lacan

[34] Oedipus complex

[35] correct interpretations

[36] Neurotic

[37] existential depressions

[38] narcissistic characters

[39] Borderlines

[40] Exasperation

[41] Holocaust

[42] Shoah

[43] Echo

[44] Psychosomatic

[45] Countertransference

[46] psychological tact

[47] Timing

[48] Tone

[49] Context

[50] Testing

[51] a pound of our flesh

[52] Disclose

[53] Conscious

[54] Precocious

[55] Representations

[56] Resonance

نوشته

غزل جعفری

اشتراک گذاری

در باب

مطالب مشابه

نظرات

مشتاق خوندن نظرات شماییم

برای درج نظر