بازاندیشی روانکاوانه در نسبت بدن مادر و کودک، عاطفه و رابطه نخستین
پیکره مادرانگی صرفا یک واقعیت زیستی نیست؛ بلکه نخستین بستر روانی است که «خود» کودک در آن شکل میگیرد. پیش از هر سازمان نمادین،بدن مادر و عاطفه او همچون محیطی نگهدارنده عمل می کند که در آن تداوم وجود ، تجربه پذیر می شود. نوزادی که هنوز فاقد انسجام ایگو است، خویشتن را نه در بازنمایی های شناختی ،بلکه در تجربه زنده تماس، ریتم، نگاه و تحمل عاطفی مادر مییابد؛
در این معنا، تولد روان یک لحظه ناگهانی نیست، بلکه فرایندی تدریجی است که در دل رابطه نخستین و از خلال تجربه بدنی و زیسته مادرانه شکل میگیرد.
این مقاله میکوشد نشان دهد چگونه تجربه بدنی و عاطفی مادر و کودک میتواند یا به سازمانیابی «خود» بینجامد یا زمینهساز گسست و تروما شود.
مادرانگی به مثابه محیط نگه دارنده
از منظر کلاین[1] (1952)، تجربه هیجانی نوزاد از همان آغاز، بدنی و پیشنمادین است و در بستر رابطه با ابژه نخستین سازمان مییابد. آنچه نوزاد درونی میکند، نه مادر بهمثابه فردی واقعی، بلکه کیفیت تجربه عاطفی تماس با بدن مادر است؛ تجربهای که از خلال تغذیه، تماس بدنی، تنش یا آرامش بدن مادر منتقل میشود. این تجربههای بدنی–عاطفی، ماده خام شکلگیری ابژههای درونی و هسته اولیه خود را فراهم میکنند.
اگر مادر بتواند اضطرابهای اولیه نوزاد را تحمل کند، امکان گذار از اضطرابهای فروپاشنده به سازمانیافتگی روانی پدید میآید؛ اما در صورت غلبه اضطراب یا ناتوانی مادر در تحمل هیجان، کودک ناگزیر به دفاعهای اولیه متوسل میشود و خود در حول تجربه تهدید و گسست سازمان مییابد.

بیون[2] (1959، 1962) این فرایند را در سطح کارکردی دقیقتر صورتبندی میکند. از نظر او، تجربه بدنی–هیجانی خام نوزاد تنها زمانی میتواند به فکر و معنا بدل شود که در روان مادر تحمل و دگرگون گردد. شکست مادر در این کارکرد، به حمله به پیوند میان حس، عاطفه و فکر میانجامد؛ وضعیتی که در آن تجربه نه اندیشیده میشود و نه نمادین، بلکه بهصورت تنش بدنی، اضطراب بینام یا گسست رابطهای باقی میماند. در این معنا، بدن مادر بهمثابه محیط نگهدارنده، نقشی تعیینکننده در سرنوشت تجربه اولیه دارد: یا به بستری برای پیوند، تفکر و تداوم خود بدل میشود، یا در صورت اختلال ،زمینهساز تروما و فروپاشی پیوندهای اولیه. بارداری و زایمان، از این منظر، میتوانند صحنه بازسازماندهی این ظرفیت یا بالعکس، بازاجرای گسستهای حلنشده پیشین باشند.
تجربه بدن مادر و کودک به مثابه عامل تحول روانی
زایمان، بهعنوان نخستین مواجهه «چشم در چشم» و «پوست به پوست» مادر و نوزاد، صحنه شکلگیری الگوهای همزمانی رفتاری و عاطفی است. وینیکات[3] (1960) این لحظه آغازین را، نه یک وضعیت ایستا، بلکه بخشی از فرآیند رابطه ای پویا می داند که در آن نوزاد، در بستر حضور بدنی و عاطفی مادر، نخستین تجربههای تداوم وجود و تنظیم برانگیختگی را میآزماید. آنچه بعدها بهعنوان «پیوند»[4] نامگذاری میشود، در این نگاه، حاصل کیفیت تماس بدنی، نگاه، ریتم و تحمل عاطفی مادر است؛ تجربهای که بنیان سازگاری نوزاد با جهان و اتصال عاطفی مادر به فرزندش را فراهم میسازد.
این مواجهه اولیه، توجه ما را به منابعی جلب میکند که در نخستین ملاقات مادر و نوزاد فعال میشوند؛ منابعی که میتوانند نهتنها سازمان روانی نوزاد، بلکه سازمان روانی پیشین مادر را نیز دگرگون سازند. وینیکات (1960) نشان میدهد که تجربه زایمان و تماس اولیه میتواند ظرفیت مادر برای دربرگرفتن، تنظیم و پاسخدهی را تقویت یا تضعیف کند.
از این منظر، اگرچه شناسایی مادر با مادرِ خود اهمیت دارد، اما تجربه زیستهٔ بدنی در بارداری و زایمان میتواند این شناساییها پیشین را متحول کرده و شیوه مراقبت و حضور مادرانه را بازسازمان دهد.بنابراین، شرایط فیزیکی و عاطفی حاکم بر لحظه تولد و تماس اولیه، تنها یک رویداد زیستی نیستند، بلکه تجربه ای روان تنی و شکلدهندهاند؛ تجربهای که میتواند هم در مسیر تحول نوزاد و هم در مسیر روانی مادر، نقطهعطفی تعیینکننده پدید آورد.
از لذت بدنی تا پیوند عاطفی مادر و کودک
دیدگاه مارگارت هیلفریدینگ[5]، نخستین زن عضو انجمن روانکاوی وین، نقطه عطفی در فهم رابطه مادر و نوزاد به شمار میآید. او تأکید میکند که عشق مادرانه امری ذاتی نیست، بلکه از امکان تجربه لذت جنسی و بدنی در بارداری و زایمان برمیخیزد.
اُکسیتوسین، که با الگوی آزادسازی ضربانی عمل میکند، موجی عاطفی را همزمان با تماس فیزیکی ایجاد میسازد. این هورمون تنها در فضای گرم، صمیمی و بدون مزاحمت—از جمله در غیاب مداخلات دارویی یا جدایی مادر و نوزاد—بهطور کامل فعال میشود. اوج لذت ناشی از آن در نخستین ساعت پس از تولد، از نظر شدت و ترکیب شیمیایی با تجربه ارگاسم قابل مقایسه است. این فرآیند نهتنها حافظه تجربیات لذتبخش را تقویت میکند، بلکه توانایی تشخیص خطر و اجتناب از آن را نیز بهبود میبخشد؛ سازوکاری که هم برای بقاء و هم برای تنظیم عاطفی اهمیت بنیادین دارد.
اما ورود پزشکی مداخلهگر به فرآیند زایمان—از جمله سزارین، بیحسی اپیدورال و تجویز دارو—این چارچوب لذتبنیاد را مختل میکند. رافائل-لِف نشان میدهد که هرچند فناوری به بهبود شرایط زیستی انجامیده، اما در جهان روانی زن نوعی «گسست درونی میان سکسوالیته و مادری» ایجاد کرده است. سازمان جهانی بهداشت این وضعیت را «خشونت زایمانی» مینامد: تصاحب بدن زن و فرآیندهای تولیدمثلیاش توسط نظامهای پزشکی، همراه با بیتوجهی به تجربه ذهنی و بدنی او.
چنین شرایطی میتواند تجربه زایمان را به رخدادی بالقوه آسیبزا برای مادر و نوزاد بدل کند. وینیکات (۱۹۴۹) بر این نکته تأکید دارد که کیفیت شرایط زایمان و محیط حمایتی پیرامون مادر تأثیری مستقیم بر سازمانیابی روانی کودک دارد. امروزه نیز پژوهشهای گستردهای به اختلال استرس پس از سانحه مرتبط با زایمان پرداختهاند که پیامدهای آن میتواند بر رابطه اولیه مادر–نوزاد سایه بیفکند.
بنابراین، روانکاوی معاصر ناگزیر است نقش لذت بدنی مادر را—ورای خوانشهای فرویدمحورِ نارسیستی یا فالوسمحور—بازتعریف کند و آن را در چارچوبی گستردهتر از شرایط اجتماعی، فرهنگی و پزشکیِ امکانپذیرکننده تجربه مادری قرار دهد. توجه دوباره به لذت، بهعنوان بنیانی زیستی–عاطفی برای پیوند، میتواند مسیرهای جدیدی برای فهم و بهبود را مادر–نوزاد و پیشگیری از تروماهای بیننسلی بگشاید.
افسردگی پس از زایمان یا PTSD ناشناخته
رشد افسردگی پس از زایمان نشان میدهد که رویکرد روانکاوی کلاسیک، که آن را صرفا نتیجه تعارضهای درونی مادر میدانست، دیگر توضیحدهنده کافی نیست. تحلیل این پدیده مستلزم درنظرگرفتن شرایط عینی زایمان، محیط اجتماعی–فرهنگی و تجربه بدنی مادر است.
زایمان مدرن با مداخلات تهاجمی، جدایی مادر و نوزاد و نادیدهگرفتن تمامیت بدن زن، میتواند خود به یک رویداد آسیبزا تبدیل شود. این تجربه قادر است حافظههای بدنی تروماهای گذشته—به ویژه سوءاستفاده جنسی کودکی—را فعال کرده و به PTSD پس از زایمان بینجامد؛ پدیدهای که مطالعات متعدد بر شیوع آن تأکید میکنند.
تروما تأثیرات زنجیرهواری بر رابطه اولیه دارد: نوزاد ممکن است دچار ضعف عضلانی و دشواری مکیدن شود، و مادر آسیبدیده نیز در تفسیر نشانههای نوزاد دچار خطا گردد. دشواری در تغذیه با شیر مادر یکی از نشانههای شاخص چنین تروماهایی است.
بارداری و زایمان، مستلزم بازفعالسازی تجربیات بدنی زن است. در زنان با سابقه سوءاستفاده، این بازفعالسازی میتواند به بازاجرای تروما منجر شود—از معاینه واژینال تا حتی لذت جسمانی ناشی از شیردهی.
بااینحال، دوره پس از زایمان میتواند به بستری برای شفا تبدیل شود، اگر مراقبت شفقتمحور، محیط امن و فرآیند توانمندسازی مادر فراهم شود. 
هسته سازماندهنده روان کودک: تجربه بدنی–هیجانی بهمثابه زیربنا
رشد روانی کودک نه بر پایه فرایندهای درونفردی مستقل، بلکه در دل رابطه اولیه مادر–کودک و تحت تاثیر هیجانهای مسلط، الگوهای فرافکنی و کیفیت تنظیم عاطفی مادر شکل میگیرد. هسته سازماندهنده روان کودک از دل تجربههای تکرارشونده بدنی–هیجانی ساخته میشود؛ تجربههایی که پیش از ظهور زبان و نماد، بهصورت بازنماییهای حسی–بدنی در حافظه ضمنی ذخیره میشوند.
از نظر وینیکات، پیش از آنکه کودک صاحب «خود»[6] باشد، در معرض خطر فروپاشی است؛ و تنها تجربه مکرر نگهداری هیجانی توسط مادر میتواند حس تداوم وجود را در او تثبیت کند. تکرار تجربههای تنظیمشده هیجانی به کودک امکان میدهد هیجان شدید را بدون گسست تجربه کند و بهتدریج انسجام روانتنی لازم برای شکلگیری خود منسجم فراهم آید.
نقش عاطفه مادر: از هسته هیجانی تا فیلمنامههای رابطهای
از منظر روانکاوی، عاطفه نخستین مادهای است که تجربه رابطه را صورتبندی میکند. کلاین (1952) نشان میدهد که تجربه هیجانی نوزاد از همان آغاز، بهواسطه کیفیت عاطفه غالب در رابطه با مادر، ساخت مییابد و در قالب ابژههای درونی پایدار میشود. این ابژهها نه بر اساس وقایع عینی، بلکه بر پایه شدت، ناپایداری یا تحملپذیری هیجانها شکل میگیرند و بهتدریج به هستهای تبدیل میشوند که تجربه کودک از خود و دیگری را سازمان میدهد. به این ترتیب، روابط بعدی نه صرفا تکرار گذشته، بلکه بازنمایی همان سازمان هیجانی اولیهاند که در بسترهای تازه دوباره فعال میشوند.
بیون (1962) این سازمانیابی را در سطح فرایندهای روانی توضیح میدهد و بر این نکته تاکید میکند که هیجان تنها زمانی میتواند درونی و قابل اندیشیدن شود که امکان دگرگونی روانی بیابد. در غیر این صورت، تجربه هیجانی بهجای ادغام، در قالب الگوهای ناپایدار رابطهای باقی میماند.
بیون (1959) این وضعیت را بهمثابه گسست در پیوند میان تجربه، معنا و رابطه توصیف میکند؛ گسستی که پیامد آن، شکلگیری فیلمنامههای رابطهای تکرارشونده است. در چنین فیلمنامههایی، فرد ناخواسته در موقعیتهایی قرار میگیرد که یا بار هیجانی دیگری را بر دوش میکشد، یا برای رهایی از فشار آن، به دفاعهایی چون کنترل، شرم، خاموشی عاطفی یا پرخاشگری متوسل میشود. بدینسان، عاطفه اولیه نهتنها محتوای رابطه، بلکه منطق درونی روابط بعدی را رقم میزند.
فرافکنی، درونفکنی و همانندسازی فرافکنانه در شکلگیری «خود»
ملانی کلاین نشان میدهد که فرافکنی و درونفکنی از همان آغاز زندگی فعالاند. آنچه کودک درونی میکند مادر واقعی نیست، بلکه تجربه هیجانی مادر است. اگر این تجربه آکنده از هیجانهای منفی و تنظیمنشده باشد، هسته روانی کودک حول احساس «بد بودن»، «طردشدنی بودن» یا «خطرناک بودن احساس» شکل میگیرد.
در چهارچوب همانندسازی فرافکنانه، کودک صرفا گیرنده منفعل هیجانهای مادر نیست، بلکه ناخواسته به نقش حامل و مجری هیجانهای ماوا نگرفته مادر رانده میشود. در چنین وضعیتی، خود در حال شکلگیری بر اساس این نقش تحمیلی سازمان مییابد، نه بر اساس تجربه بدنی–هیجانی اصیل کودک.

ناکامی در آینهبودگی: پیدایش خود کاذب و دفاعهای اولیه
هر شکل از دانستن و تجربهکردن مستلزم نیروگذاری روانی (کاتکسیس) است و این نیرو در آغاز حیات از سوی دیگری مهم—بهویژه مادر—میآید. بدون حضور یک «دیگری نگهدارنده»، کودک امکان سازماندهی یک خود منسجم را ندارد.
اگر مادر نتواند نقش آینه روانی را ایفا کند—یعنی هیجان کودک را ببیند، تحمل کند و با انعکاسی قابل پیشبینی بازگرداند—کودک دچار شکست در یکپارچگی روانی میشود. پیامد این شکست، تجربههایی شبهفروپاشی است که در بزرگسالی بهصورت اضطرابهای پنهان، گسست هیجانی یا سازمانیافتگیهای دفاعی شدید تداوم مییابد. در این حالت، کودک برای بقا به ساختن «خود کاذب» تن میدهد؛ خودی که با نیازهای مادر هماهنگ است، نه با تجربه اصیل خویش.
مدل بیون: ظرف–مظروف[7] و سرنوشت هیجانهای پردازشنشده
طبق نظر بیون، هیجانهای اولیه نوزاد اگر توسط مادر تحمل و رمزگذاری نشوند، بهصورت عناصر بتای خام و ناتوان از اندیشیدن باقی میمانند. مادر بهاندازهکافیخوب این عناصر را در روان خود نگاه میدارد، معنا میکند و آنها را به شکل عناصر آلفا به کودک بازمیگرداند. اما در فقدان این «ظرفبودگی»، کودک هیجان را یا تخلیه میکند، یا خاموش میسازد، یا به شکل الگوهای بدنی مزمن (انجماد، تنش، بیحسی هیجانی) ذخیره میکند—الگوهایی که بعدها در انتقال و انتقالمتقابل درمانی تکرار میشوند.
بدن، حافظه ضمنی و انتقال: استمرار رابطه در سطح ناهشیار
نخستین تجربههای کودک بدنی و بینبدنیاند، نه کلامی. چهره، صدا، ریتم تماس، بو و تنش یا آرامش والد، بهصورت ردهای حافظه ضمنی در بدن و روان ذخیره میشوند. این ردها بعدها در روابط بزرگسال، بهویژه در درمان، دوباره فعال میشوند. برخی بیماران هیجان را از میدان خودآگاه حذف میکنند اما آن را در بستر انتقال به درمانگر میسپارند؛ نوعی «رقص دوتایی هیجانی» که بازتاب رابطه اولیه است.
پیامدهای شکست در پیوند اولیه مادر و کودک: دفاعها، خود کاذب و الگوهای رابطهای آسیبزا
هسته سازماندهنده روان کودک حاصل تعامل پیچیده فرافکنیهای والدین، سبک تنظیم عاطفی مادر، تجربههای بدنی اولیه و روابط دوتایی تکرارشونده است. شکست در این پیوند اولیه به شکل دفاعهای اولیه، خود کاذب، انجماد هیجانی و الگوهای رابطهای آسیبزا در بزرگسالی خود را نشان میدهد.
از منظر تحلیلی، دفاعهایی که در بزرگسالی دیده میشوند غالباً دفاعهایی در برابر «خطر فروپاشی ایگو» هستند، نه صرفاً در برابر تعارضهای درونی. فرد نه با یک کشمکش غریزی، بلکه با خطر بنیادیتر از دست دادن انسجام روانی مواجه است.

پیامدهای درمانی: ضرورت کار با بدن، هیجان و رابطه زنده درمانی
رواندرمانی تحلیلی، برای موثر بودن، نمیتواند به سطح تفسیرهای نمادین یا بازسازی شناختی تاریخچه محدود بماند. درمان باید عرصهای باشد برای تجربه دوباره تنظیم هیجانی، ظرفبودگی و رابطه زنده.
درمانگر، همچون مادر بهاندازهکافیخوب، باید هیجانهای زمانیناپذیرفتنی را در خود نگاه دارد، معنا کند و به شکلی قابل اندیشیدن بازگرداند. تنها در چنین بستری است که بازسازماندهی هسته روان ممکن میشود—نه از طریق اصلاح محتوای فکری، بلکه از راه دگرگونی تجربه رابطهای.
نتیجهگیری
تولد روان و سازمانیابی «خود» را نمیتوان مستقل از تجربه بدنی و عاطفی مادر فهم کرد. در روانکاوی روابط ابژه، آنچه در آغاز زندگی تعیینکننده است نه رویدادهای بیرونی بهخودیخود، بلکه کیفیت تجربه هیجانی رابطه نخستین است؛ تجربهای که در سطح بدن زیسته میشود و پیش از هر نمادپردازی، به هسته روانی فرد شکل میدهد. بدن مادر، در این معنا، صرفاً زمینهای زیستی نیست، بلکه عرصهای است که در آن تداوم وجود، تحمل هیجان و امکان معنا پدید میآید.
در اندیشههای روانکاوی ، عاطفه مادر به ابژههای درونی بدل میشود و منطق هیجانی روابط بعدی را رقم میزند. هنگامی که تجربه هیجانی اولیه امکان دگرگونی و ادغام مییابد، «خود» میتواند حول پیوستگی و انعطاف سازمان یابد؛ اما در صورت گسست، تجربه بهجای اندیشیدهشدن، در قالب دفاعها، الگوهای رابطهای تکرارشونده و فیلمنامههای هیجانی تثبیت میشود. از این منظر، تروما نه صرفا پیامد شدت تجربه، بلکه
نتیجه شکست در پیوند بدن مادر و کودک، عاطفه و معناست.
در نهایت، این مقاله بر آن است که بارداری، زایمان و رابطه اولیه را بهمثابه میدانهایی بالقوه تحولآفرین در نظر بگیرد؛ میدانهایی که میتوانند هم امکان بازسازماندهی روانی را فراهم آورند و هم، در صورت اختلال، به بازتولید گسستهای پیشین بینجامند. توجه روانکاوانه به پیکره مادرانگی و سرنوشت عاطفه اولیه، نه افزودن متغیری تازه، بلکه بازگشت به بنیانهای تجربهٔ روانی است؛ جایی که «خود» در دل رابطهای زیسته و تحملشده زاده میشود.
نویسندگان: مهنا حسن زاده ؛ مهشاد امین پور
پاورقی
[1]Melanie Klein (1882–1960)
[2]Wilfred R. Bion (1897–1979)
[3]Donald W. Winnicott (1896–1971)
[4]Bonding
[5]Margarete Hilferding (1871–1942)
[6]Self
[7]Container–Contained
منابع
Bion, W. R. (1959). Attacks on linking. International Journal of Psycho-Analysis, 40, 308–315
Bion, W. R. (1962). A theory of thinking. International Journal of Psycho-Analysis, 43, 306–310.
Klein, M. (1952). Some theoretical conclusions regarding the emotional life of the infant. International Journal of Psycho-Analysis, 33, 433–438.
Krause, R. (2021).The development of different selves on the basis of leading maternal affects: Metatheoretical, clinical and technical reflections. International Forum of Psychoanalysis, 30(1), 22–33.
Piccini, O. (2021). The mother’s body, the role of pleasure in the mother–infant relationship, and the traumatic risk. International Forum of Psychoanalysis, 30(3), 129–138.
Winnicott, D. W. (1949). Birth memories, birth trauma and anxiety. In Through pediatrics to psychoanalysis (pp. 174–193). Hogarth Press
Winnicott, D. W. (1960). The theory of the parent–infant relationship. In The maturational processes and the facilitating environment (pp. 37–55). London: Hogarth Press.