اگر مقاله خودشیفتگی فروید را خوانده باشید، به نظرتان میرسد که بخش های زیاد از آن به مقاله ماتم و مالیخولیا [1] مرتبط است و در موضوعاتی، یکدیگر را تکمیل میکنند. بخش زیادی از ماتم و مالیخولیا حاصل کشفیات فروید در مقاله خودشیفتگی است. فروید، ایگوی نفسانی[2] را در مقاله خودشیفتگی کشف کرد و در ماتم و مالیخولیا از سرنوشت سرمایه گذاری لیبیدو روی ابژه ها[3] مینویسد پس در مقاله ماتم و مالیخولیا، ابژه مهم است.
از دلایل اهمیت ماتم و مالیخولیای فروید، تاثیر بر کلاین و روانکاوان روابط ابژه است، این مقاله برای شان اهمیت زیادی دارد. زیاد پیش می اید که به این مقاله ارجاع میدهند تا بگویند ما در امتداد فروید هستیم.

جایگاه تاریخی مقاله ماتم و مالیخولیا
مقاله ماتم و مالیخولیا هم حاصل تجربیات علمی فروید(تغییر نظریات و توپوگرافی های او) و هم حاصل اتفاقات زندگی شخصی او است. مشخصا فروید در جایی از صحنه تاریخی و اجتماعی ایستاده است که خود او و نزدیکانش سوگ های زیادی را تجربه کرده اند؛ در سال های پایانی جنگ جهانی اول، در برهه ای که فروید به همراه خانواده اش در مجارستان زندگی میکردند، او که به عنوان فردی با جایگاه فرهنگی بالا شناخته میشد؛ فراتر از سوگ شخصی خودش برای خانواده و دوستان؛ دچار سوگ اجتماعی از دست دادن جامعه علمی و متمدن آن زمان قرار گرفته بود.
چرا که جهانی که آنها تصور میکردند، جهانی با تمدن و پیشرفت روز افزون بود و قرار نبود طعمی از جنگ و خشونت آن هم در این ابعاد گسترده تجربه کنند؛ ناگهان با انفجار این حجم خشونت و توحش روبرو شدند؛ به همین نسبت خیلی از ایده های ساختار تمدنی فرهیختگان جامعه، نقش بر آب شد. به این شکل فروید و اندیشمندان آن دوره، دچار سوگی درباره تمدن، انسان و فرهنگ شدند.
انگار در آن زمان فروید در سوگی نشست یا به عبارت بهتر، از دست دادنی[4] در فضای فکری و زندگی امن( به دور از جنگ) تجربه کرد.
فروید میگوید مالیخولیا، حالتی است که نوعی احساس عمیق و دردناک از اندوه در انسان بلند میشود سپس انسان علاقه و توجه به جهان خارج را قطع میکند، از قابلیت مهرورزی دست میکشد و شروع به سرزنش خودش میکند.
در ابتدای ماتم و مالیخولیا، فروید مقایسه ای میکند بین وضعیت عادی و روزمره با یک وضعیت پاتولوژیک، درست مثل مقاله خودشیفتگی. در واقع دو وضعیت را توصیف میکند که یکی شدید تر است و میشود مالیخولیا، دیگری ماتم است که وضعیت عادی تری محسوب میشود.
شباهت این دو در وضعیت ظاهری است، ما طبقه بندی تشخیصی مالیخولیا را کمتر استفاده میکنیم اما برای نزدیکی به ذهن میگوییم وضعیت شدیدتر سوگ. در روانپزشکی مالیخولیا را اپیزود های افسردگی[5] در دوقطبی[6] توصیف میکنند که فرد وضعیت بی رغبتی به زندگی را تجربه میکند. در ادبیات روانکاوی هنوز از مالیخولیا استفاده میشود پس میتوانیم از سطوحی که لزوما افسردگی نیست بگوییم.
وقتی میگوییم {از دست دادن} ذهن ما به سمت از دست دادن عزیزی میرود اما فروید مفاهیم انتزاعی مثل آزادی و کشور راهم در راستای از دست دادن بیان میکند که از نظرش آنها هم نیاز به سوگواری دارند. ما هم که در ایران مدام سوگواری های جمعی این چنینی را تجربه میکنیم.
وقتی درباره سوگ یا ماتم[7] در روانکاوی حرف میزنیم داستان عمیق تر است چون این فرایند، یکی از اولین و قدیمی ترین وظایفی[8] است که با آن روبرو میشویم. در واقع ماتم هم مثل از دست دادن و درماندگی[9] توانایی هایی هستند که باید کسب کنیم.
مثلا تصور کنید با کودکی به فروشگاه میروید، کمی میگذرد و میگوید من بستنی میخواهم بعد میگوید پفک هم بخر. شما میگویید نمیشود! فقط یکی از آنها را میتوانی داشته باشی. اتفاقی که از نظر روانی برای این کودک می افتد، این است که به یک معنا از دست دادن و ماتم را باهم تجربه میکند. پس ممکن است کمی هم غر بزند یا گریه کند اما بعدش از همان چیزی که دارد لذت میبرد، این خیلی پیچیده است که در این فرایند از خیر چیزی که ندارد بتواند بگذرد.
تفاوت آدم ها در این است که مثلا بعضی بچه ها فردا هم یادشان است فلان چیز را برایش نخریدی. این تفاوت بچه ها از همان فقدان های اولیه شان می اید مثل از شیر گرفتن. بعضی ها نظرشان بر سرشت بچه است. این دسته معتقدند انچه با آن به دنیا می آییم همه در دل تربیت و پشت سر گذاشتن[10] است یعنی همه در یک توانایی خلاصه میشود.

فرایند ماتم و سوگواری خیلی مفصل، پیچیده و چند وجهی است و خواندن این مقاله فروید درست مثل درس زیست شناسی میماند. در واقع عزاداری کردن، یک توانایی اکتسابی است که پس از تولد، در مسیر پرپیچ و خم تجربه های ناکامی، میتوانیم آن را یاد بگیریم.
این از دست دادنی که قرار است برایش به سوگ و عزا بنشینیم میتواند یک ایده، آرمان یا فانتزی باشد مثل فروید که در سوگ تمدن بود. اگر بخواهم شفاف تر بیان کنم؛ فکر کنید ۱۰ سال پیش چه تصوری از خودتان داشتید و الان کجایید؟ احتمالا فکر میکردید جای بهتری باشید. این هم یک از دست دادن محسوب میشود، از دست دادن آن تصویری که ساخته بودید.
پس پدیده ماتم و سوگواری برای زندگی هرروزه ما است نه صرفا برای بعد از جدایی[11] مان یا مرگ عزیزی.
شباهت ظاهری وضعیت ماتم و مالیخولیا
هردو پر از درد، رنج، بی انگیزگی، بی رغبتی به عشق و روابط عاشقانه و… اند با این تفاوت که فرد در ماتم خیلی سرزنشی نسبت به خود ندارد برعکس مالیخولیا.
در مالیخولیا سوالات بیشتری داریم که اگر این توجه به دنیای بیرون از بین رفته است کجا رفته است و دارد صرف چه چیزی میشود؟ ۲ سوال مهم که فروید مطرح میکند یکی همین است که این توجه صرف چه چیزی شده است؟ و سوال بعدی این است که چه چیزی باعث میشود ماتم دردناک باشد؟ سوال دوم شاید راحت به نظر برسد ولی جوابش برای فروید ساده نبود.
باید از خودمان بپرسیم که وقتی درباره ماتم حرف میزنیم دقیقا درباره چه چیزی حرف میزنیم؟ در ابتدا با واقعیت سنجی[12] مواجه میشویم که میگوید دیگر ابژه عشق[13] یا دیگری نیست و وجود ندارد که حالا این وجود نداشتن میتواند معنای متفاوتی داشته باشد، مثلا مردن یا پایان یک رابطه. پس برای شروع فرایند ماتم و عزاداری باید یک واقعیت سنجی داشته باشیم و اگر نداشته باشیم عزاداری هم لازم نیست بکنیم.
واقعیت سنجی جایی اتفاق می افتد که بین محرک درونی و بیرونی[14] تمایز بگذاریم. اینکه چیزی در ذهن من می آید، بتوانم تشخیص دهم که در ذهن من است یا در جهان بیرون. اگر کسی بگوید صدایی میشنوم که نیست میگوییم او دیوانه شده است. واقعیت سنجی چیزی است که به عنوان بشر نوروتیک مدام در حال انجام آن هستیم که این در ذهن من است و این بیرون از آن و این برای ما خیلی ضروری است. اگر به این ابزار مجهز نباشیم، به جنون میرسیم. ابزار دیگری داریم به نام حافظه[15]. مثلا معلم اول ابتدایی مان را میتوانیم تصور کنیم و بعد تشخیص دهیم که در ذهن مان است و نه در واقعیت؛ یا بچه ای را درنظر بگیرید که دوست خیالی دارد اما میداند که نباید لو بدهد چون این تنها در ذهن او است. این مثال ها همه سطوح مختلف واقعیت سنجی است. این توانایی، ضروری، ابتدایی و حیاتی برای زندگی ما است.

ابزار واقعیت سنجی در مقابل ماتم و مالیخولیا کجا از کار میوفتد؟
وقتی رویا میبینیم که بی خطر هم است و فکر میکنیم جای دیگری هستیم، در حال انجام کار دیگری هستیم بعد بیدار میشویم و واقعیت سنجی میکنیم. پس وقتی میگوییم برای ماتم و سوگواری واقعیت سنجی داریم یعنی برای ان نیاز به حافظه داریم.
عزاداری نتیجه حافظه داشتن محسوب میشود. مشکل این است که طرف وقتی نیست هم هست. این حاصل وضعیت پیچیده روان با بیرون است که این وضعیت را میسازد. پس یکی از مولفه های مهم ماتم، حافظه است.
ما باید بتوانیم لیبیدو را از ابژه برداریم و آن را رها کنیم ولی داستان به این راحتی نیست چون مشاهده عمومی نشان میدهد افراد به طور دلبخواهانه جایگاه لیبیدوی شان را تغییر نمیدهند و به راحتی رها نمیکنند یعنی یک وضعیت چسبندگی داریم. برای تراپیست ها هم مهم است چون به آنها نشان میدهد که تغییر یک موضع لیبیدو به این راحتی نیست؛ سخت، دشوار و زمان برنده است. چون دردناک و بامقاومت همراه است.
این ویژگی عمومی لیبیدوی ما است که چسبنده باشد و بین آدم های مختلف هم متفاوت است. آدم ها هم در فرایند ماتم با هم متفاوت اند. گاهی آن قدر برای شان سخت است که به توهم منجر میشود مثلا در سوگ ناگهانی، جدی و شدید که میگویند انگار آن ابژه را دیده اند.
منظور من این است که اگر پای حرف های مجنون هم بنشینیم میبینیم لیلی هم چیز خاصی هم نبوده است فقط مجنون واقعیت سنجی اش را از دست داده بود.
سوگ هایی که خارج از زنجیره نسلی تکاملی تجربه میشوند خیلی شدید اند، یعنی ما همه میدانیم قرار است روزی که امیدواریم دور باشد یتیم شویم، این پیش بینی ما است اما جایی که برعکس میشود، این سوگ ها خیلی جدی تجربه میشوند. مثلا والدینی که بچه شان را از دست میدهند و نمیتوانند تا ۶ ماه حتی آشپزی کنند یعنی خیلی برای شان سخت است که لیبیدوی شان را از بچه بردارند.
فروید میگوید با اینکه خیلی سخت و زمان بر است در نهایت به طور طبیعی احترام[16] به واقعیت است یعنی واقعیت برنده میشود. به میزانی که واقعیت برنده میشود یعنی خودشیفتگی و زندگی برنده میشود. فرد به زندگی برمیگردد، ابژه چیز دیگری میشود و فرد میتواند بازهم لذت ببرد.
پس معیار و ملاک، برگشتن به واقعیت با ابژه ها و رضایت[17] داشتن(ارضای میل) است.
نکته درمورد سوگ این است که زمان بر خواهد بود؛ یعنی مثلا ۶ ماه میتواند طول بکشد اما یکبار برای همیشه نیست مدام باید تکرار بشود یعنی ما نیاز به این سوگواری ها داریم چون خاطرات مختلفی با آن آدم ساخته ایم و باید برای هرکدام یک سوگواری مجزایی انجام بدهیم. درست مثل فرایند روانکاوی که مدام در درمان مینشینیم و از دست دادن ها را دوره میکنیم، بار اول شاید فقط بتوانیم آن را گریه کنیم، بار دوم گریه و کلمه و بار سوم کلمه به تنهایی درد را یدک میکشد. کلید در این است که این گره ها باید باز بشود و هرکدام از این سوگ ها که درد خودش را دارد، تجربه کنیم. پس در واقع به خاطر همان حافظه یا خاطراتی که داریم و واقعیت سنجی (که به ما میگوید آن ابژه دیگر نیست) لازم است عزاداری کنیم.
در اتاق درمان هم که سوگ مان را کلمه میکنیم، در واقع بی شمار بخش های خود[18]مان را در مورد ابژه روایت میکنیم. با فقدان خود مواجه میشویم تا لیبیدو را از آن برداریم و در نهایت انگار لیبیدو دوباره آزاد میشود تا ابژه جدیدی پیدا کند که روی آن تخصیص[19] پیدا کند. هر سوگ خیلی مهم، یک بخش از لیبیدو را همیشه درگیر خود خواهد گذاشت…! (مثلا اولین ها در روان ما مهم هستند، اولین رابطه، اولین از دست دادن و…)
فرایند مالیخولیا یا تفاوت آن با ماتم:
- یکی از تفاوت های مهم ماتم و مالیخولیا این است که مالیخولیا به خودش و ایگو حمله میکند، سرزنش میکند و زیر سوال میبرد. این وضعیت انگار فراتر از ماتم و ازدست دادن است. در مقابل انگار در ماتم، دنیا تهی شده و فرد به دنیا حمله میکند اما در مالیخولیا فرد به خودش حمله میکند که من چه قدر حقیر، بی ارزش و بی عرضه ام. تبدیل میشود به یک حس غلیظ حقارت. این یک واقعیت روانی قطعی و ثابت است یعنی فرد برداشتش از خودش همین قدر تلخ خواهد بود.
فروید توصیه و تذکر میدهد که نه این طور نیست و تو این طور نیستی یعنی مقابله کردن -با حس تحقیر فرد-که در این حالت برای فرد کارساز نیست. فروید میگوید این احساسات را اتفاقا افرادی دارند که مثلا پارتنر موفقی هستند یا فردی فعال در جامعه محسوب میشوند. ما که از بیرون این را میبینیم تعجب میکنیم که چرا آدم های انگل صفت، حس تحقیر با خودشان ندارند!
- این افراد در بیان و تجربه این احساسات تحقیرگونه، حس شرمی ندارند و راحت این حس ها را بیان میکنند. مثلا میگویند حس کردم شما حال تان از من بهم میخورد.
برای اینکه فروید به این معما پاسخ بدهد که چرا این حس این قدر شدید است و چرا شرمی از این احساسات ندارند، میگوید باید موضع مان را عوض کنیم، جای اینکه بگوییم چرا این را عنوان میکنی باید بپرسیم درباره چه کسی این حرف را میزند، اینجا ورق برمیگردد! درباره خودش یا درمورد دیگری؟
شاید ایگو یا خود خیلی هم یکدست نیست و شامل بخش های مختلفی است که هرکدام را از یکی گرفتیم، بیایید مثل یک لحاف چهل تکه آن را درنظر بگیریم که هرکدام با یکی از ابژه های ما همانندسازی[20] کرده است. از اینجا به بعد همانندسازی میشود یکی از مفاهیم مهم در فهم مالیخولیا. اگر ایگوی ما لحاف چهل تکه ای باشد که سرهم شده، این بخش ها میتوانند باهم در ارتباط باشند و باهم دیالوگ کنند. ممکن است بخشی از من دارد به بخش دیگری حمله میکند و آن را تخریب میکند.
در مالیخولیا، شکایت از خود، میتواند حمله به دیگر ابژه ها باشد و برای همین شرم آور نیست چون دارد به دیگری حمله میکند و در مورد خودش نیست. مثلا اگر بخشی از ناخوداگاه من با مادر همانندی کرده باشد و از مادر خشم زیادی -به دلیل بعضی تعارض ها-در من باشد، وقتی به خودم بد و بیراه میگویم در واقع نوعی پرخاشگری[21] به ابژه است.
هرچه قدر فرد گنجینه بیشتر و بزرگتری از همانندسازی ها داشته باشد به معنایی خلاق تر است. ما وقتی با موضوعی مواجه میشویم انگار دست خودمان را میگیریم و میرویم تا با این ابژه های درونی[22] مشورت کنیم.
- اگر ماجرای ماتم فقط از دست دادن باشد، تو میدانی چه چیزی را از دست دادی، اگر در نظر بگیریم مالیخولیا هم موضوعش از دست دادن باشد، مشکل این است که برای خود فرد و ما در دسترس نیست که عزاداری برای چیست. در وضعیت مالیخولیا، فرد برای خودش عزاداری شدیدی میکند و مشخص نیست چه اتفاقی افتاده است چون در سطح ناخودآگاه رخ میدهد.
اگر جایی با تصویر ماتم مواجه هستیم اما ابژه مشخص و قابل دیدن نیست میتواند ذهن مان به سمت مالیخولیا برود.
یکی از کارهای مهمی که تراپیست در این وضعیت میتواند انجام دهد، این است که ابژه را نشان دهد که تو داری درباره این سوگواری میکنی پس!
گاهی شخصی زنده است و ما برای از دست دادن آن تصویر قوی عزاداری میکنیم پس سوگ فقط برای از دست دادن های واقعی نیست. برای همه اتفاق میوفتد، ابژه ای که از مادر یا پدر در ۶ سالگی داریم با۲۰ سالگی مان متفاوت است؛ برای ساخت و حفظ رابطه مان به همراه داشتن رابطه رضایت بخش باید از قبلی عبور کنیم و لیبیدوی مان را روی تصویرجدید سرمایه گذاری[23] کنیم.
یاد آهنگ older از Sasha Alex Sloan می افتم که میگفت:
The older I get the more that I see
هرچى بيشتر بزرگ ميشم بيشتر ميبينم
My parents aren’t heroes, they’re just like me
پدر و مادر من قهرمان نيستن اونام مثل منن
And loving is hard, it don’t always work
وعاشق بودن سخته و هميشه درست از آب در نمياد
You just try your best not to get hurt
تو فقط بهترين تلاشت رو ميكنى كه صدمه نبينى
l used to be mad but now I know
قبلاً عصبانى بودم ولى الان ميدونم
Sometimes it’s better to let someone go
بعضى وقتا بهتره بذارى بعضيا برن
It just hadn’t hit me yet
اين فقط هنوز به من آسيب نرسونده
فرایند شکل گیری مالیخولیا
- بعضی ابژه ها بیشتر مستعد مالیخولیا هستند
- آن ابژه مستعد، منهدم میشود(میمیرد، از دست میرود و…)
- ما با یک بازپس گیری عادی لیبیدو مواجه نیستیم برعکس ماتم که ذره ذره لیبیدو از رویش برداشته میشود، اینجا لیبیدویی که از ابژه از دست رفته برداشته میشود دوباره برمیگردد روی ایگو. سایه ابژه بر بخش مهمی از ایگو می افتد. بخشی از ایگو که با آن ابژه همانندسازی کرده است.
- رابطه ایگو با آن بخشی که همانندی کرده خیلی عشق نیست، پرخاشگری، خشم و نفرت هم در جیب دارد.
این فرایند تسخیر[24] است یعنی بخشی از ایگو توسط لیبیدو تسخیر شده درست مثل فیلم های ترسناک ارواح دارکه روحی خانه ای را ترک نمیکند.
سوال های مهم این است که چرا این اتفاق می افتد؟ هدف چیست؟ نتیجه این فرایند به کجا ختم میشود؟ دلیل و کارکردش چه میتواند باشد؟
این اتفاق می افتد تا ابژه از دست نرود یعنی سوگواری اتفاق نیوفتد تا فرد به مالیخولیا برسد. تا فرد از دست دادن و سوگواری را تجربه نکند. مالیخولیا پل و پرشی از روی فرایند دردناک ماتم و سوگواری است. چون در مالیخولیا اساسا نبودن را انکار میکند، ابژه از دست نرفته است! همینجا است! اصلا ابژه من هستم!
مالیخولیا یکی از مخرب ترین روش های جلوگیری از فقدان، جدایی و از دست دادن محسوب میشود، من بخشی از ایگویم را به تسخیر ابژه درمی آورم تا حس کنم همیشه آن را دارم.
یک پرهیز و دور زدن برای درد نکشیدن.. کسی که در مسیر رشد به هر دلیل کمتر توانسته فرایند ماتم را بیاموزد و به کار ببندد، وضعیتی شبیه مالیخولیا دارد. پس در عین اینکه ماتم و مالیخولیا به هم شبیه هستند نقطه مقابل هم میشوند.
همه ما در از دست دادن ها، بخشی از ابژه را در خود درونی میکنیم اما در مالیخولیا این سایه خیلی فراگیرتر است و بخش مهمی از ایگو تسخیر میشود یعنی در واقع بخش مهمی از زندگی[25] درحال قربانی شدن است تا ابژه حفظ شود(مثل کسانی که میگویند بعد جنگ ایران و اسراییل، جنگ در من هنوز زنده است.) ابژه اسیر فرد و فرد اسیر ابژه میشود چون ما برای زندگی به ایگو نیاز داریم اما به این شکل، دیگر امکان زندگی نیست. مالیخولیا یک وفاداری پاتولوژیک به ابژه است. تو را از دست نمیدهم. تو را نگه میدارم. من نمیتوانم تو را از دست بدهم پس به هرشکلی نگه میدارم حتی مثل جسد و مومیایی.
این خشم که تبدیل میشود به خشم فرد از خودش، پیش شرط مالیخولیا است. یکی دیگر از ویژگی های ابژه که آن را مستعد میکند به سمت مالیخولیا، تعارض یا دوسوگرایی است. عشق و پرخاش توام. داشتن فاصله و شدت. دوسوگرایی شدید بستر مناسبی برای مالیخولیا است.
دوسوگرایی شدید چه کمکی به مالیخولیا میکند؟
بخش عشق تبدیل میشود به همانندی و فرد آن را نگه میدارد، بخش نفرت و خشم تبدیل میشود به حملاتی به ایگویی که همانندسازی کرده انجام شده یعنی تخریب خود یا حمله به خود. به عبارتی انگار فرد این گونه به احساس رضایت میرسد. احتمالا احساس گناه و عشق را تجربه میکند که ماتم را تجربه نکند.
به گفته یکی از روانکاوان، مالیخولیا انگار معامله ای با شیطان است؛ من زندگی را حفظ میکنم و به شیطان میدهم، چون فقدان غیرقابل تحمل است. خیلی از افراد به همین دلیل وارد رابطه نمیشوند که روزی جدایی در پی دارد…!
از دست دادن، سطوح مختلفی دارد و از یک جراحت خودشیفتگی شروع میشود تا از دست دادن های شدیدتر که همه ذیل اختگی[26] است. از دست دادن، عمیق ترین تجربیات اختگی را در ما زنده میکندکه به هرشکلی میخواهیم از آن اجتناب کنیم.
از دست دادن آن قدر درد شدیدی است که ما هزینه های مختلفی برایش میدهیم، مالیخولیا یکی از این هزینه ها برای تجربه نکردن آن سوگ و نبودن ابژه است. وارد رابطه نشدن که پیش تر گفتم هم یکی از این دست هزینه ها است.
فروید میگوید مگر از دست دادن چیست که این قدر دردناک است؟ که اگر سالم باشیم و ابژه ای را از دست بدهیم باید ۶ ماه بگذرد تا بپذیریم که رفته! یا چرا آنقدرتجربه اش سخت است که با چیز های مختلف میخواهیم از آن بپریم تا درد نکشیم!
کسانی که میتوانند سوگواری کنند و بعد، رابطه لذت بخش با ابژه ای دیگر را تجربه کنند، باید از پدر و مادر خودشان تشکر کنند چون اگر توانایی ماتم و سوگواری را نداشته باشیم نمیتوانیم عاشق شویم.
درد مالیخولیا برای فردی که درآن وضعیت است، چیزی نیست چون در ذهنش دارد با دیگری زندگی میکند.
اختلالات مختلف در سوگواری نکردن :
طیف زیادی از قاتلین زنجیره ای ومرزی ها[27]. خیلی از قاتلین زنجیره ای جایی که معشوقه میخواهد برود او را میکشند. ابژه یعنی چیزی که میرود و از دست دادن خیلی موضوع بزرگی است. ابژه چون زنده است پس گاهی چیزی غیر از ما میخواهد مثل میل به رفتن، گاهی چیزی میخواهد که ما نمیخواهیم…
در ذات روابط ابژه، حکمی وجود دارد که از دست دادن است و ما همه محکوم به تحمل هستیم.
شباهت خودشیفتگی و مالیخولیا:
همه جا پای خودشیفتگی درمیان است فقط شکل آن متفاوت است. هم شکل آن اهمیت دارد هم داینامیکآن. نقش خودشیفتگی در مالیخولیا یک پیش شرط است.
افرادی که رابطه شان با ابژه ها همانند سازی خودشیفته گونه است؛ خیلی در استعاره بلعیدن خودش را نشان میدهد یعنی من تورا دوست دارم اما در عین حال نمیتوانم حضور مستقلی از تو را تحمل کنم پس تورا درون خودم میبرم و جزیی از خودم میکنم. تو دیگر من شدی، بین من وتو تفاوتی نیست و من همچنان خودم را دوست دارم!
پس یکی از عوامل شکل گیری مالیخولیا، اختلال خودشیفتگی است.
دوسوگرایی شدید هم شرط دیگر است. دوسوگرایی در همه روابط وجود دارد، هرچه شدید تر باشد، سوگواری سخت تری در انتظارش است.
پدیده خودکشی در ماتم و مالیخولیا
همیشه برای فروید سوال مهمی بوده است که چه میشود فرد خودکشی میکند؟ انگار خلاف روند طبیعی ما است. ما به عنوان موجوداتی انقدر خودشیفته با میل به صیانت نفس چرا خودکشی میکنیم؟ جواب فروید این است که خودکشی در بسیاری از موارد، دگرکشی است. وقتی به بخشی از ایگو حمله میشود که با ابژه همانند سازی کرده، میتواند ایگو یا ابژه را بکشد. خودکشی یا وضعیت مالیخولیا مثل وضعیت عشق شدید تجربه میشود.(یادتان می آید از مجنون لیلی گفتم؟)
آن قدر سایه ابژه روی ایگو سنگین میشود که خشم را این طور ارضا میکند. البته لازم است تاکید کنم که این توضیح همه اشکال خودکشی نیست ولی خیلی شایع است. فرد میخواهد بلایی سر ابژه بیاورد اما دستش نمیرسد پس سر خودش میاورد.
نکته مثبت در این موضوع میتواند این باشدکه مادامی که ما از ابژه های بیرون عصبانی میشویم؛ چه درمانگرمان باشد چه هرکسی دیگر، احتمال خودکشی مان کمتر است.
ترومای جنگ در ایران
هرکسی در آن ۱۲ روز جنگ ایران و اسراییل هرجایی بوده است شرایط متفاوتی داشته اما به معنای تجربه نشدن نیست. هرکسی پیوندی با این فضا داشته حتی کسی که خارج از کشور بوده هم احتمالا جنگ زده شده است.
بخش زیادی از تروما بعد از رخداد ساخته میشود یعنی در زمان اتش بس. وقتی ما وسط آن اتفاق هستیم لزوما تجربه اش نمیکنیم، وقتی وسط آتش هستیم. این وضعیت با درونی کردن و جای دادنش در روان متفاوت است.
تروما را به ۲ بخش تقسیم میکنیم: بخش عینی اتفاق و تروماتایز شدن روان . خود این زخم عمیق، حالا حالاها هم میتواند ادامه داشته باشد.
چیزی که ما را خیلی تروماتایز میکند، فاصله کم تمدن، صبح ارام، حیات، زندگی، روزمرگی با توحش، جنگ و خشونت عریان است! در واقع آسیب پذیری روان ما، عصبانی کننده است! انگار با عمق آسیب پذیری خودمان مواجه میشویم. در ذهن ما -پیش فرض این است که -جهان امن است و اتفاقات این شکلی و دیدن این فاصله کم یک تجربه، خیلی آسیب پذیری برای خودشیفتگی ما محسوب میشود.
مردمی که سوژه تجربه این تروما بودن در کم ترین حد تجربه آن بودن چون تصوری از عامیلیت[28] خودشان نداشتند. جایی که عامیلیت نداریم، درماندگی را تجربه میکنیم. جراحت زیادی احساس میکنیم. مثل بچه ۲،۳ ساله ای که مادر و پدرش در حال خشونت و دعوای شدید هستند و او فقط مشاهده گر و ناتوان است. درست همینجا نقطه ای است که بعضی از وجوه خودشیفتگی ما مورد حمله قرار میگیرد و له میشود.
شما به عنوان تراپیست احتمالا یکی از چیزهایی که با آن مواجه خواهید شد، مراجعین سوگ و ماتم این جنگ هستند و از دست دادن چیزی در این جنگ. فانتزی هایی را از دست داده ایم و باید بتوانیم فانتزی های جدیدی شکل دهیم؛ اگر نتوانیم، ماتم خیلی سخت میشود.

میل افراد در جنگ به ازدواج، سکس، سکشوالیته تجربه کردن و فرزند آوری
به دلیل بقا و عامیلیت در روزهای جنگ توییتر پر شده بود از حسرت کاربرانی که ناراحت اند چرا در رابطه نبودند، چرا رابطه جنسی نداشتند و چرا بچه ای ندارند! سوال این است که اگه شرایط جنگی نبود آن لیبیدو کجا بود؟ و کجا قرار بود خرج بشود؟ آن لیبیدویی که خرج درس خواندن، شغل داشتن و … میشد در وضعیت آخر الزمانی همچنین چهره ای میگیرد.
انگار در مغازه دنبال چیزهای لوکس نیستیم یا پول مان نمیرسد یا دیگر نیست، پس میرویم سراغ چیزهای ابتدایی تر. خیلی طبیعی است که در چنین وضعیتی که تلاش مان برای حفظ رانه زندگی است؛ سراغ چیزهای در اساسی تر برویم مثل حیات، امنیت.
در شرایط بحران و تروما در لایه اول میخواهم خودم و اطرافیان مهمم زنده بمانیم، گام بعد وقتی شرایط سخت تر بشود فقط میخواهم خودم زنده بمانم.
درگیری با افراد خانواده(دعوا) هم در چنین اوضاعی از خودشیفتگی ما می آید، چون آسیب دیدن نزدیکان مان، خانه و وسایل مان اذیت مان میکند.
گریزی به مقاله خودشیفتگی
بچه برای روان ما عنصر بنیادی است از حیث دور زدن مرگ. وقتی خودشیفتگی من در خطر است بچه داشتن میتواند تداومی از من باشد.
سوگواری کردن در مورد فانتزی ایگوی ایده ال[29] (چیزی که برای ایگوی من ایده آل است) میتواند در مورد وطن باشد. صحبت کردن از وطن و اینده فقط در مورد آن تجربه و موضوع عینی نیست، بخشی مهم از ایگوی ایده آل است. با چیزی در خودمان در مورد ماتم و سوگواری درباره آینده مواجه هستیم. از این موشک ها، ترکشی به آینده ما خورده است. بخش مهمی از این آینده میتواند در فانتزی باشد. اگر اینجا سوگواری اتفاق نیوفتد، به مالیخولیا نزدیک میشویم. در واقع اهمیت سوگواری اینجا این است که فرد باید بتواند از دست دادن آینده اش را ببیند و به آن اشاره کند بعد به مرور وارد فرایند از دست دادنش درباره اینده شود تا بتواند اینده ای جدید بسازد. فرد باید بتواند تکه پاره ها را از زیر اوار بیرون بکشد و اینده جدید بسازد وگرنه وضعیت خیلی شبیه مالیخولیا میشود.
انواع دفاع های سوگواری:
انکار از جمله دفاع هایی است که به چشم میخورد، دفاع دیگری از سوگ که آن هم بوی انکار میدهد، افرادی هستند که وانمود میکنند به زندگی برگشته اند، چیزی نیست و همه چیز عادی است. این افراد از شنیدن جنگ گریزان اند و اصرار میکنند که از آن عبور کرده اند.
اگر فردی ادعا کند که به راحتی میپذیرد شاید چون نپذیرفته است! جایی که قضیه کمرنگ نشان داده میشود، میتواند انکار باشد. سوگواری یعنی فرد بتواند فراموش کند و به زندگی برگردد. شاید حتی بهتر باشد جای فراموشی از کلمه پذیرش یا پشت سر گذاشتن استفاده کنیم.
هر ابزاری که به این مسیر کمک کند میتواند کمک کننده باشد از جمله مذهب، هنر، نوشتن، انرژی درمانی و… همه این ها در جهت دیگر هم میتواند به کار برود یعنی عبور نکردن. مثلا فرد فقط بنشیند بنویسد و همه روابط و حیاتش را مختل کند تا به مالیخولیا برسد.
چیزی که دردناک است این است که وقتی در جامعه ای زندگی میکنیم که هرروز درحال مبارزه هستیم و ترکیب مبارزه با از دست دادن.، مثل یک رابطه سمی و جدایی ناپذیر شده است؛ برای همین فرصتی برای عزاداری نداریم.
- ارجاعات:
Sigmund Freud, ”Mourning and Melancholia”, in On Metapsychology: The Theory of Psychoanalysis, Vol.2 of the penguin Freud Library, pp.251-269
[1] Mourning and melancholia
[2] Ego-libido
[3] object libido
[4] loss
[5] depression
[6] bipolar
[7] mourning
[8] tasks
[9] frustration
[10] ability to mourn
[11] break up
[12] reality testing
[13] love object
[14] Internal and external
[15] memory trace
[16] respect
[17] satisfaction
[18] self
[19] catethic
[20] identify
[21] aggression
[22] Internal objects
[23] invest
[24] hunting
[25] Life drive
[26] castration
[27] border line
[28] agency
[29] Ego ideal
ALL RIGHTS RESERVED TO EDWARD HOPPER
